یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
 
فرفره مطلا

روایت اول:
«از تمام بازیچه ها، سلطان به فرفره بیشتر علاقه مندند. مى فرمایند: «استعاره اى از سلطنت ماست چون فرفره بایستد، سلطنت هم از ما مى ایستد. فى الواقع کشته مى شویم.» و مى خندند چنان که شکم فربه مبارک، بالا و پائین مى جهد و سبیل سلطانى، از شق و رقى حاصل از آب و شکر مى افتد. دستور داده ام فرفره مطلا بسازند بهر ایشان که با فرفره رعایا، مشغول نباشند. مى فرمایند: «پدر سوخته! یک بار خواستیم حال رعایاى مان را درک کنیم، گفتى این عادت را ترک کنیم. مى خواهى فلک مبسوط بخورى که بگویند صدراعظم کشورى، به خاطر فرفره سلطانى فلک شد؟ » البته بنده نمى خواهم. مى گویم: «عمر سلطان به درازا. فلک سلطانى آنقدر سربه آسمان ساییده که اگر بر پاى صدراعظمى دون شأن فرود آید از جلال شاهى کاسته شود.» مى خندند باز و شکم فربه مبارک، همچنان به فراز و فرود مى جنبد و البته بنده هم از فلک مى رهم. فردا، جشن پنجاهمین سال سلطنت خاقانى است. فرفره مطلا باید بچرخد. باید بچرخد.»
روایت دوم:
«فراشان خبر آوردند که صبحگاه، پیش از عزیمت خاقان به قصد مرقد حضرت عبدالعظیم حسنى، فرفره مطلا را چرخانده اند و نوک آن در جا شکسته است و سلطان، آن را بد تعبیر کرده اند و خواسته اند که منصرف شوند از عزیمت اما این ملیجک خناس ایشان را به رفتن ترغیب کرده است. دیر خبر آوردند، اگرنه مانع مى شدم. رسیدم. رفته بودند.»
روایت سوم:
«اگر مى توانستم این ملیجک را گردن مى شکستم. خاقان مرده را مى خواهیم چه کنیم ؟روزگار چون فرفره است. گاه نمى چرخد به مراد ما. «شاه کش» را که آوردند دیدم مردى اش از این ملیجک «طلحک طالع» بیشتر است. گرچه او را خواهم کشت اما جنمى در او دیدم که در این عملهِ ی دربار نیست. به وقت «تمشیت»، دقت کردم فربه نبود. آن فربگى، سلطان را کشت. به گمانم زیاده مى خندید. خنده بسیار، بخت را برگرداند.»
روایت چهارم:
«شاه کش را کشتیم. شاه کش ها بسیار شدند. فرفره مطلا را، بهر شاه مستقبل، نو کردم تا کى بچرخد براى او، خدا داند!»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
 
عاقبت کار

مردى بود که همه ی دنیا را دوست داشت ‎. خوب ها را دوست داشت. بدها را دوست داشت. یک روز در بیابان به ببرى رسید که توى تله گیر کرده بود. ببر به مرد گفت: «نجاتم بده تا خوبى را با خوبى جبران کنم.» مرد گفت: «جبران بکنى یا نکنى، کمکت  می کنم. این یک وظیفه است.» و ببر را آزاد کرد. ببر اما یقه مرد را گرفت: «خب! چه جورى بخورمت که خوبى ات جبران شود؟ » مرد که ترسیده بود، داد زد: «بابا! من که نجات ات دادم. این رسم جبران کردن است ؟»
ببر گفت: «ببین! هر کسى که کمک مى کند، چیزى مى خواهد. خواسته اى دارد. تو که ندارى یعنى وضعت نامشخص است. آدم نامشخص به درد این دنیا نمى خورد.»مرد گفت: «لااقل بگذار چند قاضى، قضاوت کنند، بعد!» ببر گفت: «وسط این بیابان قاضى کجا بود ؟» مرد، مأیوس، چشمش به یک بوته کاکتوس افتاد، گفت: «کاکتوس عزیز! تو که شاهد بودى. ببر، بى انصاف است. خوبى کرده ام، بدى جواب مى دهد.»کاکتوس گفت: «قبل از آزاد کردنش، سندى، چیزى امضا کرد ؟» مرد گفت: «نه!» گفت: «پس هر کارى کرد، کرد!» ببر گفت: «راضى شدى حالا بخورمت ؟» مرد به ابرى که سایه اش روى سرشان افتاده بود، گفت: «اى ابر! تو که شاهدى. ببر بى انصاف است. حرفى بزن!»ابر گفت: «اگر شرط گذاشتى که هیچ، اگر نگذاشتى که ببر گرسنه است و کارى به این چیزها ندارد. خودت را خسته نکن! مرد حسابى! کسى بى مزد و مواجب که کارى براى کسى نمى کند.»ببر گفت: «بخورمت؟ » مرد چشمش به یک برکه افتاد که خیلى کوچک بود. به برکه گفت: «تو داورى کن.» برکه گفت: «من که خواب بودم چیزى ندیدم. اگر حرفتان راست است، ببر دوباره برود توى تله تا ببینیم چطور آنجا جا شده.» ببر هم خر شد و رفت تو تله. مرد هم پرید و در تله را بست. ببر هرچه داد و فریاد کرد، فایده اى نداشت.مرد گفت: «دستت درد نکند برکه اما من خیلى تشنه ام.» برکه گفت: «من خیلى کوچکم. اگر از آب من بخورى، مى میرم.» مرد گفت: «چاره اى نیست.» و آنقدر از آب برکه خورد تا جز چاله اى خیس، چیزى نماند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
 
چه بذل کرده اى ؟

خلیفه گفت: «مختارى که یا بر سفره ام نشینى و طعام خورى، یا فرزندانم را استادى کنى، یا کاتب شوى و از عدل بارگاه بنویسى.»
استاد گفت: «بر سفره ات نشینم که گزندش، اندک از اندک باشد.» بر سفره خلیفه نشست و تا آن هنگام، سفره، چنین رنگین ندیده بود. [درویش را نباید بر سفره اغنیا نشستن، که رنگ سفره، رنگ رخسار دین وى ببرد.] پس چون به خانه در آمد با زن گفت: «این زندگى، به چه مشغول کرده ایم دل را باید چون بازرگانان، آزمود دیگر منزل را!» پس به بارگاه خلیفه شد و هم کتابت را پذیرفت و هم استادى خلیفه زادگان را تا سفره، به خانه رنگین کند.
سفره رنگین شد ولى دل چون شده ‎/ نیک بنگر سفره ام در خون شده! ‎/ اشک، منزل منزل آمد تا دو چشم‎/ خانه چشمان من جیحون شده!
چون سالى بگذشت، چندان شکم فربه کرد که «درویش سابق»، در گمان گمانه زنان گم شد و گردن، چندان استوار شد که درختى ده ساله یا پاى پیلى.
خلیفه گفت: «استاد چونى؟ »
استاد گفت: «ندانم! و ندانم که چرا ؟»
خلیفه خندید.پس چون به پیش صاحب دینار رفت به خزانه که دینار ماهانه طلب کند، او را درهمى کم داد. استاد فریاد برآورد: «درهمش کو ؟» و صاحب دینار برآشفت که «ارث پدر طلب مى کنى؟ مگر چه بذل کرده اى که به کسر درهمى ناخرسندى؟» و استاد به تلخى خندید: «دینم را!» و تکرار کرد؛ و تکرار کرد چون ناقوسى که بارها به صدا درآورند.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
 
نگاهی به فیلم «محیا» ساخته ی اکبر خواجویی
                                                                                                                       
در قفس روایاتى کهنه



یک
به گمانم برخورد تماشاگرى که یک سوم ابتدایى «محیا» و یک سوم پایانى آن را تنها دیده باشد با برخورد تماشاگرى که فقط یک سوم میانى را دیده یکى نباشد!
آیا این، به این معنى است که «محیا» [ساخته مجموعه سازى که در جذب مخاطبان تلویزیونى همیشه موفق بوده] اثرى دوپاره است
دوپاره بودن به طور معمول به اثرى اطلاق مى شود که از نظر روایى یا شکلى، به دو بخش کاملاً مجزا تقسیم شده باشد اما نه نوع روایت این اثر [که روایتى خطى را پى مى گیرد] و نه شکل روایت [که به سینماى قصه گوى اغلب فاقد نشانه، استعاره یا مفاهیم ضمنى نظر دارد] در طول فیلم دچار تغییر نمى شود پس آن عارضه مورد اشاره در آغاز این متن، چطور شکل مى گیرد
گاهى اوقات یک اثر- به مثابه یک متن- از یکدستى کیفى خارج مى شود و دچار مرز کیفى. بى گمان چنین حادثه اى براى «محیا» هم روى داده اما حاصل، «افت در روایت» یا «افت در چگونگى روایت» نیست. واپسین فیلم اکبر خواجویى، همچنان دیگر آثار او، مضمون محور است و گرچه سطح بازى ها و کیفیت فنى فیلمنامه و نوع تدوین و...در این فیلم، ارتقاى چشمگیرى نسبت به ساخته هاى پیشین او دارد [و مثلاً از آن دست بى توجهى هاى سریال هاى تلویزیونى وى که در سریالى تاریخى- متعلق به زمانى لااقل پیش از دوران قاجار- تیرها و سیم هاى برق را مى شد فراز روستاى قصه دید خبرى نیست و خوشبختانه قرار هم نیست ستاره مشهورى در فیلم دیده شود که بعداً با سنگ زدن به پوستر گنده این فیلم بر فراز سینما آزادى- در فیلمى از سینماگرى پرآوازه تر- دعواهاى حقوقى بعدى را سبب شود!] اما همچنان، یک مضمون تکرارى، افت دهنده و یک مضمون نو، ارتقا دهنده فیلم است.
مضمون تکرارى: «جاوید» یک دانشجوى برد تخصصى پزشکى است که از ازدواج فرارى است و با این حال، به دلیل خانواده متمکن و مادر صاحب رأى و استیلاى قدرت اخلاقى خانواده بر وى، باید به زودى، همسرى انتخاب کند. مادر وى، خواهان ازدواج اش با دختر خاله اى است که از شیراز آمده براى شرکت در کنکور مثلاً و در ۱۸سالگى، چنان از خواجه شیراز و غزلیات او و حال و هواى «عارفانه- عاشقانه» حرف مى زند که گویى خود، «شاخ نبات» افسانه اى است و قرار است نه دخترى واقعى که استعاره اى از یک دوره باشد [که نیست! به دلیل آنکه اساساً فیلم، استعاره گریز است و اسامى جاوید و محیا- به معناى زندگى- هم کمکى به استعاره گرایى در آن نمى کند] جاوید، به طور اتفاقى، هنگامى که از مراسم خاکسپارى یکى از اقوام، به اتفاق نامزد خواهرش- که او هم پزشک است- برمى گردد، به دخترى برمى خورد که چهره اش آشناست اما جاوید به یاد نمى آورد او را کجا دیده. بعداً مشخص مى شود که این دختر، خانم دکترى است که در همان بیمارستانى که جاوید دوره تخصصى اش را مى گذراند در حال گذراندن برد تخصصى اش است. خب! همه چیز مهیاست براى یک ازدواج آرمانى اما.‎/‎/
مضمون نو: خانم دکتر که نامش «محیا» است با این ازدواج مخالف است چون شغل پدر و مادر وى، این ازدواج را ناممکن مى کند. آنها در بهشت زهرا، غسال اند و خود «محیا» هم، حتى در همین کسوت پزشکى هم، هر روز به بهشت زهرا مى رود و به مادرش کمک مى کند. جاوید، ابتدا دلمرده و بعدش راسخ مى شود که این ازدواج صورت گیرد. [راستى! یادم رفت یک مشکل قدیمى هم در این بین وجود دارد: پسردایى «محیا»؛ که جوان شر و قوى هیکلى است و ترجیح مى دهد به جاى غسالى، دکه سیگارفروشى داشته باشد و به قول خودش، تصمیم گرفته به جاى گذاشتن چیزى در خاک، چیزى را از خاک درآورد و دنبال اشیاى زیر خاکى هم هست، گفته هر کس بخواهد با دختر عمه اش عروسى کند، از زندگى خلاص مى شود!] اما «محیا» یک شرط مى گذارد که اگر «جاوید» بتواند هفت مرده را غسل دهد، زنش مى شود. جاوید، به رغم جراح بودن، هنوز با دیدن یک مرده، غش مى کند! آن «مضمون نو»، در واقع جایى شکل مى گیرد که جاوید براى شستن هفت مرده، پیش یک غسال کهنه کار، در روستایى دوردست مى رود و با ذهن و ضمیر و زندگى غسالان آشنا مى شود.
دو
اگر فیلم، صرفاً به همان بخش میانى اش محدود مى شد، چه مى شد! تا آنجا که به یاد دارم حتى در سینماى بلند مستند هم شاهد زندگى غسالان نبوده ایم مگر آنکه بخواهیم در پیشینه سینماى جوان و فیلم کوتاه و زادگاه هنرى خواجویى جست وجویى کنیم. [حتى در گزارش هاى مطبوعاتى یا تلویزیونى هم، تا آنجا حافظه ام یارى مى کند فقط یک گزارش کوتاه درخشان در این زمینه موجود است که در حوالى سال هاى ۶۵-64 به چاپ رسید و فوراً به متنى درسى براى روزنامه نگاران جوان آن دوره بدل شد.] از این «تاریخ نویسى نامطمئن» که بگذریم به «اصل موضوع» مى رسیم که حتى در کشورهاى غربى هم، یک خط فاصله بزرگ، میان دست اندرکاران شغل «کفن و دفن» با جامعه قرار داده است که در آثار داستانى و گاه سینمایى آنان [البته در وجه مستندش بسیار اندک] نمود یافته است. اکبر خواجویى با محور قرار دادن چنین موضوعى، به خودى خود، به عنوان کارگردان، شجاعت قابل توجهى نشان داده اما.‎/‎/ فیلم در بخش میانى که جاوید به روستا مى رود و با انوشیروان ارجمند، به شستن در گذشتگان روستا مشغول مى شود و در نهایت، هفتمین «میت»، خود «غسال» است، درخشان است [هر چند، با محافظه کارى تمام، بخش هاى جذاب این شغل و ریزه کارى هاى آن که مى توانست غناى تصویرى قابل توجهى به قاب خواجویى ببخشد، از قلم مى افتد و به بهانه باخبر شدن از اوضاع و احوال خانواده جاوید و خانواده محیا، هى برش مى خورد.]، با این همه نباید از یاد برد [و کارگردان هم نمى گذارد که از یاد ببریم] که اصل فیلم، یک قصه سیندرلایى مرسوم است که [متأسفانه] در دو دهه اخیر، به محور اصلى سینماى قصه گوى ایران بدل شده است. حسن بزرگ فیلم خواجویى این است که این قصه سیندرلایى را، با اغراق هاى مرسوم این نوع سینما همراه نمى کند [در اصطلاح دست اندرکاران این سینما، شکر و خامه این کیک را زیاد نمى کنند!] تمام سعى کارگردان در این است که کمترین آسیب ممکن متوجه یک سوم ابتدایى و یک سوم پایانى شود اما فراموش مى کند [شاید هم نمى کند جبر هزینه و فروش و گیشه و نظر تهیه کننده و واهمه از تکرار شکست هاى مالى قبلى اش در این سینما مجبورش مى کند که از این واقعیت صرفنظر کند] که این نوع سینما حتى در غرب هم به «اشباع» رسیده و جز سینماى هند و سینماى عام پسند ترکیه، کم و بیش باقى سینماهاى شرقى، راه هاى دیگرى را در پیش گرفته اند. خواجویى مقصر نیست که مضمون درخشان اش، توسط مضمون تکرارى اش بلعیده مى شود این ذات قصه سیندرلایى است که هر چیز دیگرى را که در کنارش قرار بگیرد مى بلعد. تنها مى ماند چند نکته مغفول مانده:
۱- اگرچه پرداختن به زندگى غسالان و خط فاصله آنان با جامعه، تازه است اما طرح آن در قالب یک چالش انسانى منجر به ازدواج، یادآور مضمونى مشابه در سینماى هند [چه عامه پسند چه هنرى و چه کلى و چه به اشارات] است یعنى مشکل طبقه اى اجتماعى که در این کشور به «نجس ها» مشهورند و حتى در آثار «راى» و «بنگال» هم شاهد نمودهایى از این مضمون بوده ایم با این تفاوت عمده، که در هند، مجوز پیش پیشروى و ارتقاى اجتماعى در هیچ حوزه اى به افراد این طبقه داده نمى شود اما در ایران، طبقه غسالان، از مزایاى شهروندى- چه در ذهن و ضمیر شهروندان و چه در قانون- برخوردارند؛ با این همه، خواجویى در تعریف جایگاه اجتماعى این «شغل»- در مناطق شهرى و مخصوصاً پایتخت- کمى اغراق کرده است.
۲- فیلم به پایان مى رسد اما ما نمى فهمیم چرا مادر «جاوید»، پس از دیدن خانم دکتر در اتاق غسال ها که با پوشیدن روپوش مخصوص آماده کار مى شود، به دخترش مى گوید غسال، «محیا» نبوده آیا مادر «جاوید» هم قبلاً از همین طبقه بوده آیا.‎/‎/
۳- پایان فیلم که مى توانست به شکل غافلگیر کننده اش و به روش سینماى عام پسند ترکیه [در دهه هاى هشتاد و نود] رقم بخورد، با افزودن یک سکانس اضافه، به پایانى خوش و تحمیلى بدل شده است. در حالى که تماشاگران- لااقل آن تماشاگران عام پسندى که من در یکى از سینماهاى غرب تهران با آنان روبه رو شدم- این پایان را به تمسخر گرفته بودند. به نظرم مخاطب شناسى در سینماى ما، بر پیروى از کلیشه ها رجحان دارد.
۴- «محیا» چون دیگر فیلم هاى سینماى قصه گوى عام پسند ایران، کارى به «شخصیت» ندارد ما تنها با خانم دکتر، آقاى دکتر، مادر دکتر، خواهردکتر و داماد دکتر رودر روییم متأسفانه!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
 
استکان کمرباریک

حوالى خانه ما یک کفاشى بود که کفاش اش یک پیرمرد که عکس هاى جوانى هایش روى دیوار کفاشى، قاب گرفته و تر و تمیز، توى چشم مشترى ها بود. آن وقت ها، من ده سالم بیشتر نبود. بهارستان، براى خودش بهارستان بود. گل سرسبد تهران بود. خانه ما نزدیک اش بود. پدرم هر وقت که وقت مى کرد، مى بردم میدان و تابستان ها، فالوده بستنى مى خرید و زمستان ها، باقلاى پخته و وقتى از جلوى سینما هاى نرسیده به میدان رد مى شدیم، بوى ساندویچ هاى ساندویچى هاى اطراف، آدم سیر را هم گرسنه مى کرد.
یک بار، کفشم از بغل، از «تخت» اش درآمد. به گمانم مال پاى راستم بود. باران شدیدى هم مى آمد. به گمانم ‎.‎.‎. پائیز بود. پدرم گفت: «بدو، بدو، بدو!» شلپ شلوپ، توى آب هاى جمع شده توى پیاده رو با کفش پاره دویدم. کفاش، توى مغازه اش بود و علاءالدین اش هم روشن. یک کترى روى علاءالدین روشن بود که بخار داشت از لوله اش بیرون مى زد. پدرم گفت: «سرت خلوته؟» کفاش گفت: «خیلى وقته که خلوته!» و خم شد و سر طاس اش را نشانم داد، گفت: «نیگا کن!» کفش را گرفت و شروع کرد به معاینه کردن. گفت: «چایى مى خورین؟ » مى خوردیم! توى دو تا استکان کمرباریک، چایى خوش رنگى ریخت و گذاشتشان توى دو تا نعلبکى که نقاشى گل و بوته داشتند. پدرم گفت: «راضى که هستى ؟» کفاش گفت: «راضى؟ خب! این مغازه که هست.» پدرم گفت: «عکسارو مى بینى مال جوونیاى این پهلوونه!» عکس ها مال زورخانه بود و یکى، دو تا هم مال تشک کشتى. کفاش گفت: «کى مى پرسه که تو، همونى که قهرمان آسیا شدى ؟کى مى پرسه که تو، همونى که تو کشتى با «تختى»، فقط یه امتیاز کم آوردى؟ کى مى پرسه ‎.‎.. » بعد، کفش را دوخته بود و ما هم چایى مان را خورده بودیم. بیرون آمدیم. پدرم گفت: «دنیا بالا و پائین داره. سعى کن بالاش بمونى.» گفت: «موقع پائین اومدن، سعى کن، لااقل یه علاءالدین و دو تا استکان کمر باریک برات بمونه.» و من خندیدم. باران قطع شده بود اما هوا، هنوز گرفته بود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
 
نیشابور

«مردى بود که از همه چیز بدش مى آمد. مردى بود که مى خواست همه دنیا نباشد و او باشد.
یکى بود یکى نبود. مردى بود که آخرش مى خواست خودش هم نباشد؛ بنابراین راه افتاد و رفت و رفت تا به جایى برسد که یا دنیا منفجر بشود یا او عاقل. جالب این بود که خودش هم مى دانست که این نوع فکر، نوعى مریضى است اما.‎.‎.
مرد رفت و رفت تا به دیوارى رسید که کل صحرا را گرفته بود و معلوم نبود که اولش کجاست و آخرش کجاست. یک سرباز داشت بالاى دیوار نگهبانى مى داد، مرد گفت: «این دیگه چیه؟» [از پائین دیوار گفت و چون باد نمى آمد صدایش به بالاى دیوار رسید] سرباز گفت: «دیوار چینه!» [و چون باد مى آمد همان لحظه، صدایش به پائین نرسید.] مرد فقط جنبیدن لب هاى سرباز را دید. فکر کرد یا سرباز لال است یا او گوش هایش طورى شده. داد زد: «حالا من چى کار کنم؟ » [باز پائین باد نمى آمد] سرباز گفت: «برگرد خونه ت. کسى از این دیوار نمى تونه بگذره.» [این بار، بالا هم باد نمى آمد] مرد که از همه چیز بدش مى آمد از سرباز و دیوار چین هم بدش آمد. بلند گفت: «میرم خونه م اما وقتى برگردم کارتو و این دیوار تمومه.» و برگشت. اول آرام. بعد دوید. خیلى سریع هم دوید و به خانه اش که یک چادر مغولى پاره پوره بود رسید.» قصه که به اینجا رسید، قصه گوى پیر بلند شد که برود بخوابد. گفتم: «این یارو، چنگیزخان نبود؟ » گفت: «بعداً مى گم.» گفتم: «به هر حال فرقى نمى کنه که کى بود. مهم همان دیواره و نگهبانه س، نه؟» خندید. دیگر دندانى برایش نمانده بود. گفت: «براى فهمیدنش، کلى وقت دارى. به گمانم سى ودو تا دندون!» و باز خندید. احتمالاً اواخر بهار بود چون قصه گوى پیر، اوایل تابستان مرد؛ یک ماه بعد. شب قبل از مرگش، چنگیز را به نیشابور رساند و گفت: «و آخرش، عاقل نشد.» و گفت «اون دیوار، خیلى مهم بود، خیلى.» و گفت: «همه مردم نیشابور، براى این کشته شدن که اون دیوار وسط بیابون بود. باور مى کنى ؟فقط به خاطر اون دیوار کشته شدن.»


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
 
پذیرش

تلفن زنگ زد. حتى پلک بالایى راستش هم که اغلب با صدایى آرام بالا مى پرید بى حرکت ماند.
جنب نخورد.
صدایى از روى تخت فنرى اش بلند نشد.
تنها حرکت آرام و مداوم مرغ عشق در قفس، صداى زنگ را همراهى مى کرد.
آهسته نفس مى کشید. نمى خواست صداى نفس اش به آن طرف خط برسد. تلفن زنگ زد.
زنگ ها، سه روز پیش شروع شد. اولین بار که گوشى را برداشت تنها صداى مجرى شبکه اى رادیویى را شنید که از حریق در مجتمعى حرف مى زد که محل سکونت اش بود و از دو کشته که دومى خودش بود.
اول فکر کرده بود شوخى است. به آن شبکه زنگ زده بود و گفته بودند که آن مجرى، یک هفته است که در مرخصى است و اصلاً آن روز، خبر حریق از آن شبکه اعلام نشده اما زنگ ها ادامه پیدا کرد.
از روز دوم، ساعت به ساعت شد و هر بار، همان صدا، همان خبر را اعلام مى کرد. به پلیس زنگ زد و تلفن اش کنترل شد از همان زنگ سوم به بعد اما اعلام شد که زنگ ها بر اثر اتصالى حاصل از باران شب گذشته است و کسى آن طرف خط، حرفى نزده که توسط پلیس ضبط شود.
اواخر روز دوم تصمیم گرفته بود دو شاخه تلفن را از پریز بیرون بکشد، اما تأثیرى بر روند مداوم زنگ ها نداشت. بعد فکر کرده بود شاید دیوانه شده.
تصمیم گرفته بود به شهرستان برود.
این تصمیم را اواسط روز سوم گرفته بود اما در واحد آپارتمانى اش باز نشده بود.
داد و هوار کرده بود و سرایدار مجتمع، با کلید یدک سر رسیده بود و به راحتى در را باز کرده و رفته بود.
او هم با خیال راحت در را بسته بود اما در، دوباره باز نشده بود و حالا، روى تخت دراز کشیده بود و تلفن هى زنگ مى زد. هى زنگ مى زد؛ و او نمى دانست، چند روز دیگر باید صبر کند تا بوى دود را بشنود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
 
مرگ دشمن

در تابستان ،۱۹۴۴ رئیس سرویس هاى جاسوسى آلمان هیتلرى در خاورمیانه، در خانه اى که معمارى قرن هجدهمى روسى آن، بسیار دلپذیر بود، توسط سرویس جاسوسى بریتانیا - شاخه خاورمیانه- در تهران به دام افتاد. سرهنگ «توماس مان» که همنامى اش با نویسنده مشهور و مخالف جریان نازیسم،طى سال هاى ،۳۰ برایش دردسرآفرین شده بود، به درخواست خود به منطقه اى دور از دسترس مفتشان شکاک «هیملر» آمده بود تا به وطن خود خدمت کند اما اکنون، خسته و نومید در محاصره افتاده بود و بدتر از آن، محاصره کننده گانش مى پنداشتند که او نماینده سرویس جاسوسى شوروى است که به قصد تجسس در احوالات متحد انگلیسى، در آن خانه مخفى شده است. آن خانه البته در ۵۰ مترى ستاد ارتش انگلیس در تهران بود و سروانى انگلیسى که به روسى فصیح سخن مى گفت از «مان» خواست خودش را بلاشرط تسلیم کند. «مان»، آن روسى فصیح را از طریق بلندگویى شنید که در کمتر از ۱۰ سال بعد، براى فروش سبزیجات و میوه در تهران به کار گرفته شد اما تا آن زمان هنوز اندک اعتبارى داشت با این حال، دانش «مان» نسبت به زبان روسى نتوانست دغدغه هاى ملى گرایانه اش را که در کسوت جاسوس یک کشور دشمن دستگیر شود، از ذهنش پاک کند. تنها سه دقیقه به وى مهلت داده بودندو پس از آن حمله مى کردند. اندیشید که تنها یک راه مانده است راهى که روزگارى از یکى استادان «شیفته گوته»اش آموخته بود. از طاقچه گچبرى شده سبز زیتونى، دیوان شاعرى را که گوته شیفته اش بود برداشت. نسخه اى زیبا و منقوش به مینیاتور و به تصحیح قزوینى بود. آن را گشود به احترام و تا مهلت به پایان رسد، غزلى را به تفأل خواند. آنگاه، مهلت پایان یافت و به غفلت سربازى هندى، تیرى بر پیشانى «مان» نشست که در لباس نظامیان آلمانى، دیوان خواجه شیراز را گشوده بود.سروان انگلیسی که خود فارغ التحصیل رشته ی ادبیات پارسی از اکسفورد بود، دیوان خونین را از دست افسر آلمانی به دشواری درآورد.با آنکه از مرگ وی ،تنها لختی گذشته بود اما دیوان گشوده را، چون مردگانی که بسیار از مرگشان گذشته باشد، همچنان در دست می فشرد. سروان انگلیسی،غزلی را که «مان» به تفال خوانده بود، جست و زمزه کرد.غزلی که با این بیت آغاز می شد:«نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد/بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد» وبرمرگ دشمن اش گریست.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
 
روایت خارکن

شیر گفت: «این بلا را کى سرت آورده ؟»
گربه گفت: «آدم!»شیر گفت: «یعنى تو هم، هم قد و قواره من بودى ؟»
گربه گفت: «گنده تر!»شیر گفت: «کارى مى کنم که خون گریه کند.»
گربه گفت: «شاید، ممکن است، نمى دانم!»
شیر راه افتاد طرف صحرا. خارکن داشت خارها را دسته مى کرد که ببرد شهر، بفروشد. شیر غرید. خارکن اعتنایى نکرد.
شیر سرفه کرد. خارکن اعتنایى نکرد. شیر اخم کرد. خارکن گفت: «کارى داشتى ؟» شیر گفت: «تو گربه را به آن روز انداختى؟ » خارکن گفت:«کدام روز ؟» شیر گفت: «روزش مهم نیست قیافه اش طورى شده که یک دل سیر گریه مى خواهد.» خارکن گفت:«خب گریه کن!» شیر غرید.
خارکن گفت: «شرارت مرارت تو کار نباشد. اگر حرف حساب حالى ات مى شود که خب! اگر نمى شود حالى ات کنم!» شیر خوش اش نیامد. گفت: «مى بینم با این هیکل ریزه میزه ات گردن کلفتى هم مى کنى!» خارکن گفت: «فلفل خورده اى تا به حال ؟» شیر نخورده بود اما خواست کم نیاورد. گفت: «چطور؟ » خارکن فهمید که نخورده. گفت: «مى خورى ؟» شیر خواست کم نیاورد. گفت: «آره!» خارکن از خورجین اش یک مشت فلفل قرمز درشت درآورد و ریخت توى حلق شیر و بعد دور شدن اش را نگاه کرد یعنى با سرعت دویدن اش را نگاه کرد.
گربه آن دورها ایستاده بود و نگاه مى کرد و هیچ حرفى نمى زد. شیر اما تا غروب آفتاب هى مى دوید، هى مى دوید.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 

فرزند اشک

هنگامی که فتح‌علی شاه به اشارات پنهان و آشکار درباریان، از ارسال آذوقه و مهمات برای سپاهیان عباس میرزا که در جنگ علیه روس‌ها به فتوحات قابل ملاحظه‌یی دست یافته بودند، سر باز زد، سفیر وقت انگلیس در تهران، به لندن نوشت: «ایران هند نیست که محتاج ارسال لشگر باشد، اما درباریان‌اش آن‌قدر فاسدند که به پول سیاهی کشور را بر باد می‌دهند و البته شب را به راحتی سر بر بالین می‌نهند. شاه مملکت نه مناسب این مسند است نه مناسب خواهد شد. به عیش و عشرت مشغول است، اما برای دول غربی این‌گونه به‌تر است. فرزندش عباس میرزا البته شایسته است، اما اگر به پترزبورگ برسد، دیگر ایران از تسلط ما بیرون خواهد رفت، گرچه دشمنی قَدَر به ضعف بگراید، اما روسیه‌ی قدرت‌مند از ایران قدرت‌مند به‌تر است. لااقل ما و روس‌ها حرف هم‌دیگر را می‌فهمیم. تمام مساعی بنده این بوده که از پیروزی عباس میرزا پیش‌گیری کنم و مبالغ بسیاری هم خرج کرده‌ام تا شاه را مهر پسر از دل بیرون رود. اثربخش بوده. سپاه عباس میرزا در حال شکست است. شایسته است که صدر اعظم وقت، با گوش‌زد خدمات انگلستان به روس‌ها، دست آنان را از ولایت «افغان» کوتاه کند تا به تدبیر آن را از ایران جدا کنیم.»

بدیهی‌ست که متن اصلی به انگلیسی بوده، اما مترجم – که «نتیجه»ی کاتب ایرانی سفارت بوده – آن را به فارسی – در سال 1349 – برگردانده که در همان سال، در دوره‌ی جدید مجله‌ی «سیاه و سفید» - شماره 37 – به چاپ رسیده، اما توسط ساواک توقیف شده است. اصل متن، که از روی نامه‌ی اصلی، نسخه‌برداری شده، سال‌ها در خانواده‌ی کاتب محفوظ مانده تا به مترجم رسیده است. مترجم نامه در شهریور 1349 توسط ساواک دست‌گیر و به زندان قصر منتقل شد، اما در اسناد به دست آمده از این زندان که پس از انقلاب 57 به دست دولت انقلاب افتاد، نامی از «ادموند روحیان» نیامده و انگار این آدم اصلاً وجود نداشته، و مشخص است که به اشارتی سر به نیست شده.

اما برگردیم به قصه‌ی «عباس میرزا»: هنگامی که خبر مرگ او را به پدر تاج‌دارش دادند، چند قطره‌یی اشک ریخت و یک رباعی هم گفت و بعد به مجلس عیش شبانه رفت، و می‌دانیم که در آن مجلس، امر کرد که از دو چیز سخن نرود، اول ایران و دوم عباس میرزا. و این امر، تا سلطنت محمد شاه - فرزند عباس میرزا – مرعی بود و او حکم از ایران و عباس میرزا برداشت. کاتب دربارش نوشته است: «شاه ماضی، هنگام که از شاه بر تخت سخن می‌گفت، می‌گفت فرزند اشک! و هنگام که از کشور سخن می‌گفت، می‌گفت آن خاک، آن خاک! و به افسوس، به خاک شد.»

 

نذر

"خونه رو چی کار کردی؟"

"کدم خونه رو؟ مگه ما خونه خریدیم؟"

"جدی گفتم."

"من هم جدی جواب دادم. طوری می‌گی «خونه رو چی‌کار کردی؟» انگار که خونه مال ماست! مال یه نفر دیگه‌اس. صاحاب داره. صاب‌خونه داره. نمی‌خواد. بابا نمی‌خواد خونه‌شو بده. می‌گه گذاشته برا فروش. خدا! گذاشته برا فروش! مگه مسؤول آلاخونی منه؟ پول داشته، خونه خریده. صد بار گفتم نگو «خونه رو چی‌کار کردی؟» این منو دیوونه می‌کنه. می‌تونم با سر برم تو شیشه ..."

و زن دیگر چیزی نمی‌پرسد. هر سال یک ماه مانده به آخر قرارداد، اوضاع همین‌طور بود. و مرد سعی می‌کرد با سر برود توی شیشه و زن سعی می‌کرد با دست جلو چشم دوقلوها را بگیرد. مرد کارگر ساختمانی بود و این روزها، دیگر نبود، یعنی کارگر ساختمانی با پایی که از بالای زانو توی گچ است دیگر کارگر ساختمانی نیست. کنج خانه نشستن، مرد را بیش‌تر وسوسه می‌کرد که با سر برود توی شیشه، اما زن می‌دانست جرأت مردی که پایش توی گچ است از جرأت مردی که پایش توی گچ نیست کم‌تر است. با این که نسیه‌ها به مرحله‌ی بحرانی رسیده بود، زن خوش‌حال بود که دیگر مجبور نبود با دست جلو چشم دوقلوها را بگیرد. صاحب‌خانه هم جواب کرده بود و ده روز هم بیش‌تر مهلت نداشتند. زن سه روز صلوات نذر کرده بود که کارشان درست شود. یکی از دوقلوها پرسیده بود: "چرا گوسفند نذر نکردی مامان؟" و گفته بود: "آدم چیزی نذر می‌کنه که بتونه ادا کنه." و یادش افتاده بود سر تولد دوقلوها هم سه روز صلوات نذر کرده بود که پسر باشند و سالم، و حالا شش ساله بودند.

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 

به روایت جنگ [۴]
برف و یخ

هیچکس نمى داند چطور شروع مى شود. یعنى دقیقاً نمى داند. گاهى خوابى و یک دفعه بومب! گاهى دارى گل کوچک بازى مى کنى و بومب! اما همیشه «بومب» شکل ثابت کار است یعنى به این یکى مى شود اعتماد کرد. سنگرهاى جمعى جاى خوبى براى تفریح است. مى شود میان دو نماز - عصر و مغرب - یک دروازه کوچک گذاشت این طرف و یک دروازه کوچک گذاشت آن طرف. اگر دستگاه جوشکارى به راه باشد، مى شود از بدنه خمپاره هاى عمل نکرده دروازه ساخت. توپ پلاستیکى، گاهى هست و گاهى نیست. بستگى دارد به مرخصى رفتن یکى از بچه ها و البته ترکشى که ناغافل توپ آخرین مرخصى را سوراخ نکرده باشد؛ اما آخرش یکى از بچه ها، چند لاستیک جزغاله شده را سرهم کرده بود و با چسب و برزنت، «توپ سوراخ نشو» درست کرده بود. به اندازه توپ پلاستیکى کارآمد نبود اما مواقعى که ترکش کار خودش را خوب انجام مى داد، روى پاى بچه ها مى چرخید. از آبان ماه تا اواخر اسفند، معمولاً نه حمله اى در کار بود و نه تک تیراندازى که جاخوش کند روى تپه مقابل براى زدن بچه ها. برف بود و بوران و چشم، چشم را نمى دید اما گل کوچک سرجایش بود. اوایل، عراقى ها هفت تا خمپاره مى زدند طرف ما و ما هم هفت تا خمپاره مى زدیم طرف آنها. روى زمین برف گرفته کوهستانى، خمپاره زیاد عمل نمى کرد از هر هفت تا، سه تا شان توى برف فرو مى رفتند. بعد هفت تا به شش تا، شش تا به پنج تا، پنج تا به چهار تا خمپاره تقلیل پیدا کرد. زمانش البته مشخص نبود. اغلب موقعى که آذوقه را با قاطر مى فرستادند بالا، دو تا مى زدند اما فقط یک بار، ترکش، گوش یکى از قاطرها را برده بود. خوشبختانه جعبه کمک هاى اولیه در دسترس بود. بعد از آن، همیشه از همان قاطر استفاده مى کردیم براى آوردن آذوقه چون هم ترس اش ریخته بود و هم گوش هایش دیگر نمى شنید تا از صداى سوت خمپاره یا انفجارش رم کند. بچه ها اما مقابله به مثل نکردند. چه فایده اى داشت که ما آدم ها، خمپاره اى را بفرستیم جایى که یک زبان بسته نفله شود.
ما بلندگویى را که از آن، متن سخنرانى هاى صدام را به فارسى پخش مى کردند، زده بودیم.
آنها، بلندگوى ما را که قرآن پخش مى کرد زده بودند. ما آنتن تلویزیونى شان را زده بودیم آنها یکى از توپ هاى پلاستیکى را زده بودند. آخرش خسته شده بودند. میان ما یک دره بود به عمق ۲۰۰ متر و به فاصله خط مستقیم، ۲ کیلومتر. آنقدر فاصله مان کم بود که گاهى وقت ها که بوران و برف نبود، مى شد کلاهخودهاى دیده بان ها را دید. گاهى برایشان دست تکان مى دادیم.
اوایل جواب نمى دادند اما هرچه یخبندان بیشتر مى شد، دیده بان ها انگار، حس تنهایى شان بر فرامین نظامى شان مى چربید. اواخر آذرماه، آنها هم شروع کردند به دست تکان دادن. اول خیلى آرام و با تکان دادن انگشت ها و بعد رسماً، دست هاشان را توى هوا تکان مى دادند. خمپاره ها البته هنوز سرجاشان بودند اما دیگر دقیق نمى زدند. برحسب وظیفه مى زدند اطراف سنگر و ما هم یکى مى زدیم کنار گونى هاى شن آنها. این طور با هم، به یک آتش بس نسبى رسیده بودیم.
مى دانستیم که با هم در حال جنگیم با این همه ترجیح مى دادیم نسبت به هم برخورد بدى نداشته باشیم. یک بار که داشتم با دوربین سمت آنها را نگاه مى کردم یکى از دیده بان هاشان، یک مهر نماز را کف دست راستش گرفت و دستش را بلند کرد که خوب ببینم. این کارش زیاد طول نکشید چون گویا فرمانده شان سر رسید. یک ستوان بود که فقط سردوشى کتف چپش را دیدم. تنها شهیدى که در زمستان دادیم همان موقع بود. ده دقیقه بعد یک خمپاره نشست وسط سنگر و ترکش اش، پتویى را که جلوى خوابگاه محصور با کیسه هاى شنى بود سوراخ کرد و اصغر را که داشت نماز ظهرش را سلام مى داد، از صدا انداخت. درست خورده بود توى سیب گلویش. من بالا بودم اما بچه ها مى گفتند که خونش کمانه کرده بود و مهر را خیس کرده بود؛ پانزده سال بیشتر نداشت و تازه یاد گرفته بود توى بازى چطور گل بزند. کتاب هایش هنوز توى خوابگاه هست. مى خواند که متفرقه امتحان بدهد. دو هفته پیش ما ماند چون توى سرماى ۴۰درجه، ارتباط ما با پائین قطع شده بود اما با بى سیم خبر داده بودیم. بعد از دو هفته، پدرش بود که همراه یکى از بچه هاى شناسایى آمد بالا. توى کفن اش گلاب ریخت و توى یک تابوت چوبى که با جعبه هاى خمپاره ساخته بودیم، بردش پائین. نتوانسته بودند با خودشان قاطر بیاورند. طنابى به تابوت بست و آن را دنبال خودش کشید. تنهایى رفت پائین چون کسى که همراهش بالا آمده بود وسط راه، ۲۰ مترى سقوط کرده بود و پایش شکسته بود و پدر اصغر، روى دوش آورده بودش بالا. از جنوب آمده بود و مى گفت چندان با برف و یخ سنخیتى ندارد. یکى از آنهایى بود که حصر آبادان را شکسته بودند. اصغر، تنها پسرش بود. مى گفت باید زود برگردد، پاک کننده میدان مین بود. یادم هست برف آنقدر بود که پنج مترى را نمى شد دید اما تابوت را دنبال خودش کشید و رفت و پنج دقیقه اى بعد، بومب! من رفتم دنبالش اما توى آن سفیدى مدام، هیچ چیز مشخص نبود. 10 ساعت طول کشید که با بى سیم بفهمیم که با یک زخم توى کتف چپش، تابوت را سالم رسانده پائین. بچه ها مهرى را که خون اصغر رویش کمانه کرده بود، به پدرش داده بودند اما پس اش داده بود. گفته بود همین جا بماند بهتر است. گفته بود بعضى چیزها نشانه است؛ و مهر، به عنوان نشانه، کنار قرآنى که ترکش دوم روى جلدش نشسته بود اما به آیه ها نرسیده بود، ماند.
بعد از آن، ارتباط ما با سنگر مقابل، کمابیش قطع شد. آنها باز، رفتند توى لاک خودشان؛ و باز دقیق نشانه مى رفتند چهار تا و ما هم دقیق نشانه مى رفتیم چهار تا. نمى دانم خمپاره هاى ما چند نفرشان را کشت اما واقعاً مى شد جور دیگرى با قضیه کنار آمد. به گمانم تقصیر همان ستوان بود چون بعد از قضیه نشان دادن مهر، دائم از سنگرشان صداى موسیقى بزن و بکوب عربى بلند بود. بچه ها هم از این طرف صداى آهنگران را گذاشته بودند و دو صدا در دره مى پیچید و همیشه تصورم این بود که آن پائین شبیه قصه هاى پهلوانى، با هم درگیر مى شوند. از نگاه من، موسیقى آنها شبیه دیو سفید بود، موسیقى ما شبیه رستم. برف به تخیل آدم بال و پر مى دهد. مى شد توى بارش شدید برف دید که دور هم مى چرخند و همدیگر را مى سنجند. من توى زورخانه محل مان این صحنه را دیده بودم. وقتى خیلى بچه بودم یک بار پدرم، برده بودم توى زورخانه تا کشتى باستانى را نشانم دهد. آن موقع، هنوز روى پا بود. خودش کشتى گیر بود. «سنگ» مى گرفت اندازه یک لنگه در اما ۱۲ سال بعد، یک موشک که بى خبر وارد خانه مان شده بود، جفت پاهایش را گرفت و برد. آخرین بار که دیدمش قبل از پائیز بود. رفته بودم دزفول براى مرخصى و مادرم گفته بود: «پدرت به رویش نمى آورد ولى دیر به دیر نیا. وقتى خودت صاحب بچه بشوى مى فهمى که دورى بچه یعنى چه...» این را ایوب هم گفته بود که یک پسر دوساله داشت و توى سنگر ما از همه مسن تر بود. 30 سالش بود و توپ را که روى زمین یخ زده شوت مى کرد، دروازه بان مقابل از ترس اش جاخالى مى داد چون اگر به پایش مى خورد خیلى درد داشت. همیشه هم - اگر توى چارچوب ضربه مى زد - گل بود.
توى بهار، وقتى که اولین گل ها، لابه لاى سنگ ها پیداشان شد، یک شب که خوابیده بودیم، یک ترکش آمد تو و ایوب را با خودش برد. همیشه خواب پسرش را مى دید و ترکش هم درست وسط دو ابرویش نشسته بود. از همان سوراخى آمده بود تو، که جاى ترکش اصغر بود. پتوى جلوى خوابگاه را خوب وارسى کردیم. جاى سوراخ دیگرى نبود. نمى دانم شاید خیال بود اما همان دم که ترکش، پیشانى اش را شکافت، شبح یک پسربچه دوساله را دیدم که از شکاف پیشانى اش آمد بیرون. به بچه ها هم گفتم ولى آنها چیزى ندیده بودند. شبح را، چند شب بعد هم دیدم که توى خوابگاه مى چرخید و دائم مى گفت: «بابا، بابا» بعد، آرام آرام محو شد.
انگار یک انرژى پنهان بود که زیاد دوام نداشت یا شاید خاطره اى بود که نمى دانست کجا برود. به هرحال ایوب را فرداى آن شب بردیم پائین. لابه لاى «مه» بهارى، یک دفعه شنیدم که یک صداى بچه گانه مى گوید: «بابا» به ایوب نگاه کردم. نمى دانم شبنم صبحگاهى بود یا... اما دیدم یک قطره اشک از گوشه چشم چپش روى گونه اش لرزید و آمد پائین.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
نگاهی به روند شاعری دکتر طاهره صفارزاده
ابر گلوی کیست که می بارد


یک
«البته پدران من عموماً اهل زهد و سلوک عرفانى بوده اند. جدم میرزا علیرضاى بزرگ در عین تعین و ثروتمند بودن- که گویا هر روز عده کثیرى بر سفره اش اطعام مى شدند- خودش زندگى ساده اى داشت و اهل سلوک عرفانى بود. جد دیگرم موسوم به حاج اسماعیل جهرمى، تاجر گلابتون، مکتب قرآن داشت و از او کراماتى نقل مى کنند. همچنین جده همسرم حاج اسماعیل هم سیده اى مستجاب الدعوه بود. پدرم هم اهل عرفان بود نامش را «درویش» گذاشته بودند چون پدربزرگ از حضرت على (ع) خواسته بود فرزند پسرى به او عطا کنند و نذر کرده بود که نامش را درویش بگذارد و در اعیاد هم جامه «فقر» بپوشد. او در تقوا و نکوکارى و کمیل خواندن بین مردم شهر سیرجان از شهرت خاصى برخوردار بوده. هنوز هم به خاطر او به ما احترام مى کنند.‎/‎/ اما آن کسى که در خانواده بیش از همه توجه مرا جلب کرد- شاید هم به علت زن بودنش- مادر مادربزرگم [بى بى حُسنى بیگم] است که تصویرش فقط از طریق داستان ها و روایت ها برایم جذاب و روشن شده. او در نظر من نمونه یک انسان پیشرو است. شجاعتى عارفانه داشته و شخصیت والایش را عقاید اخلاقى مذهب، مثل یک قالب دربرمى گرفتند.» [در گفت وگو با روزنامه اطلاعات-۱۳۵۹]
به گمانم آنهایى که شاهد سال هاى پایانى عمر دکتر طاهره صفارزاده بودند کم و بیش سیماى مادر مادربزرگ اش را در او شاهد بودند. «طاهره»ى «رهگذر مهتاب»، در «سفر پنجم» بود که به چنین سر منزلى رسید. «رهگذر مهتاب»، بى هیچ تردیدى، کتابى خام و در واقع «پیش کتاب» بود که صفارزاده ۲۶ ساله در ۱۳۴۱ منتشر کرد و البته بعضى محافظه کاران ادبى و آنان که هنوز مى پنداشتند شعر ایران در«باز باران با ترانه» خلاصه مى شود، به تشویق شاعر جوان پرداختند اما خوشبختانه، شاعر هوشمندتر از آن بود که رونق روزافزون شعر معاصر را نبیند و در همان نقطه بایستد، بنابراین براى آموختن بیشتر به دانشگاه آیووا رفت و به جمع شاعران بین المللى این دانشگاه پیوست. در آنجا، به زبان انگلیسى آنقدر مسلط شد که بتواند به این زبان، شعر آوانگارد را [که هنوز به فارسى تجربه نکرده بود] تجربه کند. حاصل کار که به سال۱۳۶۸ در امریکا منتشر شد [چتر سرخ] به نحو شگفت انگیزى غیرمنتظره بود. بعدها فارسى زبانان آن کتاب را با نام «سد و بازوان» خواندند و آنان نیز متعجب شدند. «چتر سرخ» واقعاً کتاب غریبى بود که پس از انتشار در امریکا، به چند زبان ترجمه شد و حتى چند شعر آن به حیطه موسیقى هم راه یافت از جمله یوآخیم ف.و. اشنایدر؛ موسیقیدان آلمانى بر روى ترجمه آلمانى آن مارى شیمل از این شعرها، موسیقى نهاد و «دیوید فدرولف» موسیقیدان امریکایى براساس چند شعر «The Red Um brella» اثرى آفرید.
اما آنچه خط فاصل میان شعر پیشنهادى نیما و شاگردانش و شعر «آوانگارد متعادل» قرار گرفت «طنین در دلتا» بود. این کتاب به نحو غریبى متفاوت بود با آنچه «نوآورى در شعر فارسى» نامیده مى شد و البته هیچ شباهتى هم به پیشنهادات خارق عادت احمدرضا احمدى و بیژن جلالى نداشت. شعرهاى این کتاب، نوع «روایت» در شعر را تغییر داده بودند اما به «روشنى و منطق و وضوح»، هنوز وفادار بودند و از سویى دیگر، شباهتى هم به زبان شعر ترجمه نداشتند. مسلماً بنیان این شعرها در سیر تطور شعر انگلیسى نهفته بود اما به راحتى ایرانى و فارسى شده بود و به زعم من، خیلى بیشتر از تجربه هاى نخستین نیما که ریشه در سمبلیسم فرانسه داشتند. صفارزاده با انتشار این کتاب، خود را فقط به عنوان شاعرى آوانگارد مطرح نکرد بلکه شعرى یک سره جدید را بنیان نهاد که شباهت اندکى به دستاوردهاى نیما داشت اما به سرعت توانست [برخلاف تجربه هاى «موج نو» و «شعر حجم»] درمیان دانشجویان و قشر تحصیلکرده و در سه- چهارسال، توسط این قشر و به مدد جریان انقلاب، در میان مخاطبان عام رواج یابد. صفارزاده براى رسیدن به بالاترین نقطه «مخاطب طلبى»، تنها یک قدم فاصله داشت و آن را با انتشار «سفر پنجم» برداشت.
دو
طاهره صفارزاده در ۱۳ سالگى، چهار پاره اى را سرود که به تأیید باستانى پاریزى که آن هنگام دبیر تاریخ وى بود، به روزنامه دیوارى مدرسه اش راه یافت. آن چهار پاره آغازى چنین داشت:
«طبیعت بار دیگر با توانگر
هم آهنگ ستم بر بینوا شد
لباس خشم بر تن، دیده پر کین
براى بینوا محنت فزا شد
*
مسلح شد فلک چون با زمستان
دمارى سخت مى خواهد برآرد
ز رنجور و ضعیف و زیردستى
که سرمایه، زر و قدرت ندارد»
امیدوارم علاقه مندان به شعر پیشروى صفارزاده چندان یکه نخورده باشند نه به این دلیل که وى در آن زمان فقط ۱۳ سال داشت بلکه به این دلیل واضح که شعر در سال ۱۳۲۸ سروده شده و اکابر چهار پاره سراى آن زمان - که شعرشان در نشریات معتبر به چاپ مى رسید - وضع اکثر آثارشان بهتر از این شعر نبود. او براى رسیدن به شعرهاى «طنین در دلتا» و پس از آن «سفر پنجم» بسیار کوشید. فاصله اى طولانى که تنها حاصل عرق ریزى روح و تجربه کردن مدام بود:
«در انتهاى دره مه
سکوى ابر مى چرخد
سکوى ابر
ابر نهان کننده و بارنده
ابر گلوى کیست که مى بارد
ما کیستیم
ما در هزاره چندم هستیم»
در «سفر پنجم» ، شاعر از شعر مدرن فاقد ایدئولوژى به شعر مدرن داراى ایدئولوژى هجرت کرد و به شعرى رسید که مسئولان امنیتى را، در یک سال پایانى سلطنت پهلوى، به تفتیشى دوباره در ذهن انقلابیون جوان واداشت. انتشار «سفر پنجم» یک شکست تمام عیار براى دستگاه سانسور پهلوى دوم بود. این کتاب در ماه هاى واپسین حکومت پادشاهى، کم وبیش نقش تفنگ را در دست انقلابیون بازى کرد و این دستاوردى بزرگ براى شاعرى بود که پیشتر در «طنین در دلتا»، مخاطبان نخبه را شیفته شعرهاى خود کرده بود:
«صداى ناب اذان مى آید
صداى ناب اذان
صفیر دست هاى مؤمن مردى ست
که حس دور شدن گم شدن جزیره شدن را
ز ریشه هاى سالم من برمى چیند
و من به سوى نمازى عظیم مى آیم
وضویم از هواى خیابان است و
راه هاى تیره دود
و قبله هاى حوادث در امتداد زمان
به استجابت من هستند»
موفقیت «سفر پنجم» اما در «بیعت با بیدارى»، «مردان منحنى»، «دیدار صبح» و... تکرار نشد گرچه او شاگردانى را تربیت کرد که امروزه آثارشان، سال هاست که خوانده مى شود اما «شعر مدرن آئینى - اسلامى» هنوز در دو کتاب «سفر پنجم» و «خط خون» [دکتر على موسوى گرمارودى] در اوج است و دیگران تنها دست شان را دراز مى کنند تا بلکه بتوانند انتهاى سایه این شعرها را لمس کنند!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
تاریخ «نوشتن»
طنین در سفر آخر

تولد: 1315، مرگ : 1387؛ پیش از آن که فکر کنى اتفاق مى افتد.
شاعرى که در پیشانى نوشت نخستین کتابش [رهگذر مهتاب]، نامش تنها به اختصار «طاهره» آمده بود و با شعرى به نام «کودک قرن» که در بهترین حالت ممکن اش، تکرار تجربه هاى ناپخته پس از نیما بود[و در باقى آثار این کتاب یادآور شعرهاى «کارو» و «مهدى سهیلى» شناخته مى شد] درکمتر از ده سال، آنقدر بر بال و پر پروازش افزوده شد که رهبرى شعر مدرن را - در وجه معتدل و آینده دارش - برعهده گرفت و به «طنین در دلتا» رسید که حتى اکنون - در سال ۱۳۸۷ - اثرى «به روز» و تأثیر گذار محسوب مى شود و ذره اى از اعتبار ادبى اش کاسته نشده. در روزگار انتشار «طنین در دلتا» ، او دیگر با نام «طاهره» شناخته نمى شد و البته دیگر آن شاعر جوان اوایل دهه چهل نبود که از تشویق «محافظه کاران ادبى اغلب نابلد شعر نو» به هیجان مى آمد. در این روزگار، او، طاهره صفارزاده بود؛ شاعرى که پس از اتمام تحصیل و بازگشت به ایران، آماده بود شعرى را در کشور عرضه کند که مى توانست امیدهاى زیادى را برانگیزد که نخستین نوبل ادبى را نصیب پارسى زبانان کند. او در این زمان، به انگلیسى نیز مى سرود و حاصل آن مجموعه اى بود به نام «The Red Umbrella» که در ۱۹۶۸ توسط «Windhover Press» وابسته به دانشگاه آیووا منتشر شد. این کتاب ، مورد اقبال مترجمان گوناگونى قرار گرفت و شعرهاى آن به فرانسه، آلمانى، اسپانیولى، عربى، چینى و ژاپنى وارد و ترجمه شد. حتى اکنون - بعد از گذشت چهل سال از انتشار آن - این شعرها به عنوان واحدهاى درسى در کشورى مثل بنگلادش [کشورى فقیر اما از لحاظ بازده علمى، غنى در میان کشورهاى اطراف خود] تدریس مى شوند. شعرخوانان ایرانى، بیشتر با ترجمه فارسى این کتاب با نام «سد و بازوان» آشنایند که یک سال پس از «طنین در دلتا» منتشر شد و آنقدر ناگهانى و شگفتى برانگیز بودکه چند شعر از آن در مشهورترین منتخب شعر نو - در آن زمان و این زمان - [شعر نو از آغاز تا امروز ] جاى گرفت و البته هیچ کس به ترجمه بودن این شعرها شک نکرد!
اما قدم بعدى در کجا بود صفارزاده از «طنین در دلتا» به «سفر پنجم» رسید که یکى از آثار پرخواننده در دست انقلابیون ۵۷ بود و سازمان امنیت دولت سلطنتى ایران دل خوشى از این کتاب نداشت. آنها به کرات به شاعر اخطار دادند اما او ناشنیده گرفت. انقلاب اسلامى پیروز شد و اخطاردهندگان، یا دستگیر شدند یا گریختند اما به هرحال، انقلاب اسلامى، در این هنگام دوشاعر مدرن با رویکردهاى اسلامى داشت: طاهره صفارزاده و على موسوى گرمارودى. «سفر پنجم»، آغاز شعر آوانگارد و پیشروى اسلامى بود حتى «در سایه سار نخل ولایت» - به رغم جایگاه تاریخى و هنرى قابل توجه اش- تنها ادامه اى بود بر روایت نیما و شاگردان نیما از شعر امروز. صفارزاده همچنین «کانون فرهنگى نهضت اسلامى » را بنیان نهاد و پس از انقلاب آن را به جوانها واگذار کرد. این کانون ابتدا با نام «حوزه اندیشه و هنر اسلامى» و بعدها به نام «حوزه هنرى سازمان تبلیغات اسلامى » شناخته شد. صفارزاده، پس از انقلاب اسلامى ،۵۷ در پرتو انتشار چند کتاب شعر و البته ترجمه قرآن کریم به فارسى و انگلیسى شناخته مى شود که ترجمه انگلیسى، در میان انگلیسى زبانان اقبال درخورى یافت و ترجمه فارسى، در قیاس با ترجمه هاى درخشانى همچون ترجمه هاى آیتى، خرمشاهى و گرمارودى از قرآن کریم مورد قضاوت قرار گرفت و توسط آنان که - به قول نیما- الک به دست خواهند آمد، مورد قضاوت تاریخى قرار خواهد گرفت.
طاهره صفارزاده، در ۱۳۸۷ ، در حالى چشم بر هم نهاد که سه کتاب درخشان از خود براى آیندگان باقى نهاده بود: چتر سرخ، طنین در دلتا و سفر پنجم.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
چطور یک قصه را بنویسیم (۱٨)
فشرده سازى [بخش ششم]

جورج پلیمتن: شما یک بار به من گفتید مشکل ترین کار براى نویسنده نوشتن یک یادداشت خانگى ساده است براى کسى که آمده است رخت ها را براى شستن ببرد، یا نوشتن یک دستور به آشپز که...
دکتروف: منظور من یادداشتى بود که باید براى معلم یکى از بچه هایم مى نوشتم که یک روز از مدرسه غیبت کرده بود. یعنى دخترم کارولاین، که آن موقع کلاس دوم یا سوم بود. یک روز صبح داشتم صبحانه مى خوردم که دیدم دخترم با جعبه ناهار و شنل بارانى و همه بند و بساط مدرسه رفتن اش آمد و گفت: «من یه گواهى غیبت مى خوام، اتوبوس هم تاچند دقیقه دیگه مى رسه.» کاغذ و مداد هم دستم داد. این دختر از همان بچگى حواس اش جمع بود. من هم تاریخ روز را نوشتم و شروع کردم، «خانم فلان عزیز، دخترمن کارولاین ...» بعد فکر کردم نه، این نشد، معلوم است که مطلب مربوط به دختر من کارولاین است. کاغذ را پاره کردم و باز شروع کردم. «دیروز فرزند این جانب...» نه، این هم نشد. این شد استشهادنامه. خلاصه این جریان آن قدر ادامه پیدا کرد تا صداى بوق را از بیرون شنیدم. بچه هم داشت دستپاچه مى شد. یک مشت کاغذ مچاله شده هم روى زمین ریخته بود و زنم داشت مى گفت«من باورم نمى شه، باورم نمى شه» کاغذ و مداد را از دستم گرفت و فورى یک چیزى نوشت. من مى خواستم یگ گواهى غیبت بى عیب و نقص بنویسم. این تجربه خیلى روشن کننده اى بود. نوشتن کار خیلى مشکلى است. مخصوصاً نوشتن چیزهاى کوتاه.»
ادگار لورنس دکتروف، یک رمان نویس درجه یک، از نسل نوى رمان نویسان انگلیسى زبان است که هدیه اى آسمانى براى پست مدرن ها بود تا «نوگفته»هاى خود را به اثبات برسانند. دو رمان مشهور وى - بیلى بتگیت و رگتایم- به فارسى ترجمه شده اند و هر دو هم به استادى و توسط نجف دریابندرى و از تعارفات که بگذریم موضوعى که دکتروف در مصاحبه اش با جورج پلیمتن به آن مى پردازد گرچه به وضوح به تفاوت هاى «نگرش رمان نویسانه» با «نگرش قصه کوتاه نویسانه» اشاره دارد و همچنین به دشوارى هاى یک نویسنده در زندگى عادى؛ [درست مثل این که از پیکاسو بخواهید که دیوار سمت پنجره خانه اش را که رنگش پوسته پوسته شده ، بتونه کارى و رنگ کند!] اما از منظرى دیگر، به نکته اى مهم مى پردازد که بخش قابل توجهى از نگاه یک رمان نویس را تشکیل مى دهد:«چطور بنویسم که هم فشرده و موجز باشد، هم مجاب کننده، هم درست، هم با آنچه در ذهن خواننده من است جور در بیاید » این یک دغدغه دائمى است. مخصوصاً موقعى که مى خواهید شخصیت، موقعیت، مکان و زمان را فشرده کنید، کار به مراتب مشکل تر از قصه کوتاه است چون شما درگیر سلایق بسیارى هستید و این سلایق بسیار- خلاف برخوردشان با قصه کوتاه که شما را تا حد زیادى، مختار مى دانند- در عرصه رمان، شما را تنها یک «کاتب» فرض مى کنند که قرار است یک واقعه را بنویسید و آنها هم بخوانند و لذت ببرند.اگر ترکیبى به نام «مؤلف مرده» به گوش تان خورده باشد [که عموماً همه فکر مى کنند زاده تفکر منتقدانه است!] منظور همین است. از منظر خواننده رمان، شما مرده اید. شما اصلاً وجود ندارید. شما فقط واسطه هستید. براى درک بهتر وضعیت خود به یاد بیاوریدکه نگاه تان نسبت به فروشندگان ماشین یا کسانى که در بنگاه هاى مسکن، شما را به دیدار خانه اى مى برند چطور بوده خب! شما مى خواهید اتومبیل یا خانه اى را بخرید. کسى هم این اتومبیل یا خانه را ساخته و مى خواهد بفروشد، یک بابایى هم معامله را جوش مى دهد! اگر تصور دیگرى نسبت به ارزش هاى یک رمان نویس درجامعه آمارى خوانندگان رمان دارید، از همین الآن، بى خیال رمان نویسى شوید و بروید دنبال کوتاه نویسى یا چه مى دانم نوشتن نامه حقوقى کنار دیوارهاى دادگسترى! همین نگاه خوانندگان باعث شده که نخستین رمان هاى جهان، خود را به عنوان «سند واقعى» مطرح کنند و نویسندگان، علناً به جعل سند بپردازند. دکتروف معتقد است که قدیمى ترین شیوه رمان نویسى آن چیزى است که به اصطلاح اهل فن «سند جعلى » نامیده مى شود. مى گوید دن کیشوت به نظر بسیارى از منتقدان نخستین رمان بزرگ تاریخ ادبیات غرب است، اما سروانتس نویسنده این رمان، مدعى است که آنچه خواننده محترم در دست دارد چیزى نیست جز صورت تصحیح شده شرحى از یک سرگذشت واقعى به قلم یک مورخ عرب و او (سروانتس) آن نوشته را در بازار شهر تولد و به نیم «ریال» خریده است. سروانتس حتى براى محکم کارى اضافه مى کند که فروشنده این دستنویس روى پوست از ارزش واقعى آن خبر نداشته، وگرنه خود او حاضر بوده است تا بیش از شش ریال بابت آن بپردازد. همچنین رابینسون کروزو اثر دانیل دفورا را عموماً به عنوان نخستین رمان در تاریخ ادبیات انگلیسى مى شناسند؛ اما دفو خود را نه نویسنده بلکه مصحح این «تاریخ واقعى» مى نامد و به خواننده اطمینان مى دهدکه هیچ اثرى از تخیل در آن وجود ندارد.
به گمانم این وضعیت بغرنج آنقدر روشن شده باشدکه دیگر نیازى به توضیحات بیشتر نباشد؛ بنابراین مى توانیم برویم سراغ اصل قضیه که این «واقعیت جایى اتفاق افتاده» را چطور ثبت کنیم که خواننده ناراحت نشود و توى خیابان یقه مان را نگیرد که «فلان قدر پول این کتاب را دادم که کتاب ناقص ات را بخوانم؟پول را رد کن! تو که بلد نیستى درست گزارش بدهى چرا واقعیت را شلم شوربا مى کنى !»
«بیلى بتگیت» دکتروف، نمونه خوبى است که در آن، همه چیز به شکل ایده آلش خلاصه شده است یعنى در حدى که بتوان گفت:«این خود زندگى است نه برشى از آن» دکتروف در رمان دیگر خود [رگتایم] همین بلا را سر تاریخ آورده است و تا دلتان بخواهد «سند جعلى» روى دست خواننده گذاشته است اما همه خوششان آمده! «بیلى بتگیت» روایت نوجوانى است که در عصر طلایى گنگسترها، وارد دار ودسته یکى از بدترین شان مى شود. او مى خواهد از زندگى نکبتى اش فرار کند اما وارد نکبت بدترى مى شود با این همه، در نهایت، سیندرلا کفش اش را به دست مى آورد و خوشبخت مى شود! شاید بهتر بود دکتروف اسم این رمان را مى گذاشت «پسر سیندرلایى!» چراکه نه ! خب! او مى دانست که یک «اسم» ممکن است کنجکاوى کمترى نسبت به «پسر سیندرلایى» برانگیزد ، اما در نهایت خواننده جذب یک «واقعیت» مى شود نه تخیل!
«حتم نقشه اش را کشیده بود چون وقتى با ماشین وارد بارانداز شدیم کشتى حاضر بود موتورش هم کار مى کرد و آب شبتاب را تو رودخانه مى چرخاند، که غیر از آن هیچ نورى نبود چون ماه نبود، چراغ برق هم تو اتاقکى که رئیس بارانداز بایست نشسته باشد روشن نبود، تو خود کشتى هم نبود، چراغ هاى ماشین ما هم البته روشن نبود، اما هرکسى جاى هر چیزى را مى دانست ‎. وقتى هم آن ماشین پاکارد گنده رفت روسرازیرى اسکله میکى راننده طورى با ترمز مى راند که تخته ها جنب نمى خوردند...»
رمان با یک قتل آغاز مى شود و صحنه هایى که دیدید، آغاز ورود به کشتى است، تا آن قتل انجام شود. کسى که در این صحنه قرار است کشته شود، درنهایت سرنوشت قاتل خود- رئیس گروه - را در آخر رمان مشخص می کند. رمان دقیقاً براساس رویکردهاى عامه طراحى شده است: «خوبى بکن خوبى ببین بدى بکن بدى ببین!» بیلى بتگیت یک قصه پریان مدرن است اما این مسئله زیاد در مبحث فشرده سازى دخیل نیست [گرچه بعداً باید به بازآفرینى «کهن الگو»ها برسیم که بحثى بسیار کارآمد و جذاب است] آنچه که در همین صحنه آغازین رمان، رهنموددهنده است فشرده کردن همه عناصر لازم در یک پاراگراف است و اگر بخواهیم آن را با صحنه اى مشابه در یک قصه کوتاه مقایسه کنیم درمى یابیم که اولاً نصف این توصیف ها باید حذف مى شد و بعد هم پخش و پلا مى شدند میان دیالوگ ها و حرکت ها. بگذارید خودم امتحان بکنم ببینم مى شود یانه! [به هرحال این مبحث هنوز ادامه دارد جایى نروید!] «حتماً نقشه اش را کشیده بود. مى دانستم اما به «رو»م نیاوردم یعنى عددى نبودم که بیاورم. «جغله، جغله است» آقاى شولتز گفته بود. توى ماشین تاریک بود. توى اتاقکى که رئیس بارانداز باید نشسته باشد تاریک بود. چفت هم چپیده بودیم انگار یک خانواده سرحال به پیک نیک مى روند. آمده بودیم کنار رودخانه. موتور کشتى روشن بود و آب شبتاب را توى رودخانه مى چرخاند. به گمانم همه مان یک جورهایى داشتیم مى چرخیدیم اما هى سرعت کم مى کردیم که غرق نشویم. «بو» الآن مى خواست غرق شود. میکى با ترمز مى راند که تخته ها جنب نخورند اما فکرى شده بودم که یک قطره عرق دارد روى صورت «بو» جنب مى خورد. توى تاریکى که چیزى را نمى شد دید...»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
 
چطور یک قصه را بنویسیم (۱٧)
فشرده سازى
[بخش پنجم]

عموماً تصور مى شود که فشرده سازى در رمان، فرق چندانى با فشرده سازى در قصه کوتاه یا حتى قصه بلند ندارد. به گمانم به این مى گویند یک اشتباه استراتژیک! صرفنظر از این که یک بابایى به نام «پل استر» بتواند از این اشتباه استراتژیک به عنوان «فرم روایى» استفاده کند و چند تا کار بیرون بدهد که چند منتقد ادبى خوش شان بیاید، یا نیاید دلیل نمى شود که ... به هر حال اشتباه، اشتباه است!
فرق میان فشرده سازى در قصه کوتاه با رمان، یا بالعکس، از تفاوت ماهوى این دو «نوع روایت» مى آید. قصه کوتاه. [دیگر از بس نوشته اند و گفته اند تبدیل به یک عذاب گنده شده!] برشى از زندگى است اما رمان، خود زندگى است. وقتى شما مى خواهید با کسى درباره یک برش از سیب صحبت کنید، «طرف» از قبل روشن شده که «چیزى» دارد «چیزى» دیگر را نمایندگى مى کند و باقى قضایا قرار است توسط تخیل اش تکمیل شود مثل این که یک فرمان اتومبیل را نشان کسى دهیم و بعد بخواهیم درباره کل اتومبیل توضیح دهیم؛ چون، اصل ماجرا ذاتاً در نوشتن تقلیل گرا و در خواندن تکمیل گراست، بنابراین فشرده سازى در آن، مطابق قواعد ذهنى ما شکل مى گیرد و قواعد فرامتنى که از «ادبیات و زبان» منشأ مى گیرند اما رمان، در اساس، زندگى است. بله! خود زندگى است. هیچ فرقى با زندگى ما ندارد. نمى شود دورش زد. نمى شود بسته بندى اش کرد در یک کاغذ رنگین که حاصل ذهنیت ما نسبت به آن است [اگر با روند آن ناسازگار باشد] و تحویل مشترى داد که «مبارک است»! حتماً حالا همه به فکر آثار بازارى و البته پرفروش داخلى مى افتید که اتفاقاً همین کار را کرده اند و مى گویید چرا که نه ! آنها رمان نیستند، خاطره هایى هستند که به جاى نقل شدن در محافل خصوصى، به شکل عمومى منتشر شده اند و چون رنگ و بوى احساسى دارند، مردم همه مى خواهند سر در بیاورند که کجا چه اتفاقى افتاده! در کل دنیا هم همین طور است [البته در کشورهایى که مهد رمان اند، با کیفیتى خیلى بالاتر] تا خوانندگان این گونه آثار، دنبال سرک کشیدن به زندگى دیگران اند. [گرچه کمابیش، این حس، در خواندن رمان هم تکرار مى شود اما آنچه خواننده رمان را تا به آخر با خود همراه مى کند، عناصر روایت است نه چشمان ناگهان برق زده همسایه اى که از روى دیوار به مشاجرات خانه همسایه نگاه مى کند!]
از این ها که بگذریم، چون انتظار خواننده از رمان، دیدن کل یک زندگى است بنابراین فشرده سازى در آن، تابع قواعدى است که خواننده خود، به رمان نویس دیکته مى کند. فرق اصلى در این است که اگر خواننده اى قصه اى کوتاه را نپسندد اغلب دوباره آن را مى خواند چون به میزان درک خود از فرآیندى که اساساً آن را محصول ذهن نویسنده مى داند مشکوک است. اگر قصه اى بلند را نپسندد، آن را به دو سه نفر از دوستانش مى دهد که آنها هم بخوانند و نظر بدهند چون قصه بلند را حاصل یک تعامل ذهنى میان نویسنده و جمعى از خوانندگان مى داند، اما اگر یک رمان را شروع کند و تا همان ،۲۰ ۳۰ صفحه اول به نتیجه نرسد، از خیر خواندنش مى گذرد یک! بد و بیراه نثار نویسنده مى کند دو! به همه مى گوید که دور و بر این اثر مسخره نروند سه! توى خیالش چند بار گردن نویسنده را مى شکند چهار! دلیلش هم ساده است چون خواننده، رمان را مال خودش مى داند و نویسنده را این وسط، فقط یک نقال فرض مى کند. یک گزارشگر که باید نقل خودش را خوب بگوید، گزارش خودش را خوب بدهد. رمان نویس ها، درواقع امر هم، میراث دار نقال هاى قدیمى اند [چه در آسیا چه در اروپا]‎/ این که اسپانیا، زادگاه رمان است دلیل دارد آنها سنت نقالى دارند.
پس، فشرده سازى در رمان، کاملاً باید مطابق باشد با پیش فرض هاى خوانندگان از زندگى خود و دیگران؛ خب! این حرف اساساً یعنى چه محور اصلى فشرده سازى که یادتان هست چه بود ! براى آنها، «زمان» خیلى مهم است. شخصیت ها مهم اند، مکان ها، حوادث اما نه به اندازه اى که «زمان» فشرده سازى در رمان باید طورى صورت گیرد که خواننده بپذیرد مطابق است با «زمان» جارى در زندگى اش. باید بتواند در جمله ها «درنگ ذهنى» داشته باشد و درک اش از یک پاراگراف ـ اگر قرار است که فشرده جریان مرگ کسى باشد ـ به اندازه زمان طبیعى همان مرگ باشد [مطابق با استانداردهاى خودش نه استانداردهاى نویسنده]‎/ یک سؤال: یعنى هر کس مى خواهد رمان بنویسد باید راه بیفتد و نظرسنجى کند از مردم که درباره «زندگى» و «زمان» چه نظرى دارند جواب: اگر این کار را بکند که لطف بزرگى به خودش کرده! این که بزرگترین رمان نویسان قرن بیستم، اغلب، روزنامه نگار بوده اند مربوط به همین حوزه است. آنها بابت نظرسنجى شان، البته پول هم در مى آورند! آنهایى هم که روزنامه نگار نبودند، این نظرسنجى را از راه هاى دیگر انجام داده بودند؛ در جنگ یا شغلى که دائم در معرض نظرات مردم اطرافشان بودند. اساساً رمان نویسى محتاج این نوع شناخت است. شناختى که شما در قصه کوتاه نویسى، چندان به آن نیازمند نیستید و با یک شناخت ۱۰ درصدى نسبت به زندگى و مردم هم مى توانید قصه هاى موفقى بنویسید اما براى نوشتن رمان، یک شناخت ۹۰ درصدى هم کفایت نمى کند! یک تذکر مهم: «زمان»، مفهومى متغیر است که نسل به نسل و فرهنگ به فرهنگ هم توسعه مى یابد هم تقلیل؛ [اگر ما هنوز «جنگ و صلح» را مى خوانیم به دلیل معجزه اى است که تولستوى در نوشتن اش مرتکب شده. توانسته به «زمان آرمانى» دست پیدا کند. همانطور که شلوخوف در «دن آرام» به این «زمان» دست پیدا کرده] بنابراین، تصور نکنید که با گذراندن یک دوره کارى کوتاه مدت در یک روزنامه، حالا مى توانید تا پنجاه سال بعد از آن استفاده ببرید. شما نیازمند «به روز شدن» اید. رمان نویسى که با مردم اطرافش قطع رابطه کند، چیزى بهتر از آثارى که حالا پشت ویترین کتابفروشى ها خاک مى خورند، تحویل نمى دهد. شما در این کار، مجاز به انتخاب نیستید. این یک جبر است. مثل این که بخواهید نجات غریق بشوید اما دچار تردید فلسفى شوید که آیا باید شنا بلد باشید یا نه ! این نوع اختیار، اساساً مسخره است شما مختار نیستید براى راننده رالى شدن فقط رکاب زدن دوچرخه را بلد باشید! یا براى صعود به اورست، فقط از نردبان بالا رفته باشید!
بله، در فشرده سازى رمان، شما کمابیش همان کارهایى را انجام مى دهید که در فشرده سازى قصه کوتاه؛ با این فرق که در قصه کوتاه، دست شما براى انطباق اثر روى کاغذ با الگوهاى ذهنى تان بازتر است یعنى شما مى توانید مطابق با شناختى که از «ادبیات» و «زبان» دارید، عناصر روایت را به کار بگیرید به شرط آن که خواننده، در پایان قصه راضى باشد یعنى به این نتیجه برسد که شما آن ۱۰ درصد حق طبیعى اش را در قصه کوتاه به او برگردانده اید یعنى او را سرگرم کرده اید و در ۹۰ درصد خودتان هم، تفکر قابل درکى را برایش تدارک دیده اید. در رمان، الگوهاى ذهنى شما باید بخشى از روند طبیعى زندگى باشد [نه«ادبیات» نه «زبان»!] و شما باید تمام روند فشرده سازى را مطابق با این روند پیش ببرید. یک سؤال منطقى: مگر این «نگاه»، اکنون غالب نیست که همه چیز زندگى ما، تحت سیطره «زبان» معنا مى شود و اگر «زبان» نباشد درواقع ما نیستیم چون قادر نیستیم چیزى را به یاد بیاوریم یا مثلاً «میز» قادر نیست وجود داشته باشد یک جواب منطقى: بله! با «زبان» است که ما زندگى را درک مى کنیم مثل بلندشدن صداى زنگ تفریح که بچه ها کتاب ها را جمع مى کنند و به حیاط مدرسه مى روند. صداى زنگ، معنا کننده یک «وضعیت» است که به کنش و واکنش هایى منجر مى شود اما آیا مى تواند افتادن مدادى از روى میز و به زیر میز رفتن یک محصل و غر زدن محصلى دیگر را که مى خواهد وارد راهروى میان میزها شود اما محصل قبلى راهش را بند آورده، معنا کند اتکاى صرف به «زبان» و غافل ماندن از مکانیزم زندگى، کمابیش چنین سیمایى دارد!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
آوازى که شبیه هیچ آوازى نبود

روزگارى یک برگ بود که درخت نداشت.
روزگارى یک باد بود که ابر نداشت.
روزگارى یک قطره بود که دریا نداشت.
قطره به برگ گفت: «بگذار رویت بنشینم و باد، هل ات بدهد و برویم دنیا را سیاحت کنیم.»
برگ گفت: «اگر باد قبول کند.»
باد خسته بود.
گوشه اى نشسته بود و به آفتاب سوزان نگاه مى کرد. قطره گفت: «اگر از این جا نروم، مى میرم.» باد مى دانست که مى میرد.
برگ گفت: «اگر از اینجا نروم خشک مى شوم. تکه تکه مى شوم.» باد مى دانست که تکه تکه مى شود.
روزها گذشت. قطره نمرد اما بخار شد.
برگ نمرد اما جزئى از خاک شد. باد نشسته بود و نگاه مى کرد.
قطره، ابر کوچکى شد.
باد از جایش بلند شد. رفت دور دنیا چرخى زد و چند دانه با خودش آورد و توى خاک گذاشت.
برگ که دیگر جزئى از خاک شده بود، دانه ها را شناخت. مال همان درختى بودند که او روزگارى برگش بود.
باد، زیر گوش ابر کوچک آواز خواند نه مثل آوازهایى که ما معمولاً از باد مى شنویم.
آوازى خواند که هیچ کس تا به حال نشنیده.
آوازى غمگین و ‎.‎.‎. ابر گریه کرد.
گریه هاى ابر، چند قطره کوچک شدند که روى دانه ها نشستند.
قطره ها توى گوش دانه ها همان آواز را خواندند اما دیگر آن آواز، آواز غمگین نبود.
سال ها بعد، بادى بود که ابرهاى زیادى داشت.
برگى بود که درخت هاى زیادى داشت. قطره اى بود که دریا داشت؛ و من آواز آنها را شنیدم. آوازى که شبیه هیچ آوازى نبود؛ هیچ آوازى.
باور کنید.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
آوازى که شبیه هیچ آوازى نبود

روزگارى یک برگ بود که درخت نداشت.
روزگارى یک باد بود که ابر نداشت.
روزگارى یک قطره بود که دریا نداشت.
قطره به برگ گفت: «بگذار رویت بنشینم و باد، هل ات بدهد و برویم دنیا را سیاحت کنیم.»
برگ گفت: «اگر باد قبول کند.»
باد خسته بود.
گوشه اى نشسته بود و به آفتاب سوزان نگاه مى کرد. قطره گفت: «اگر از این جا نروم، مى میرم.» باد مى دانست که مى میرد.
برگ گفت: «اگر از اینجا نروم خشک مى شوم. تکه تکه مى شوم.» باد مى دانست که تکه تکه مى شود.
روزها گذشت. قطره نمرد اما بخار شد.
برگ نمرد اما جزئى از خاک شد. باد نشسته بود و نگاه مى کرد.
قطره، ابر کوچکى شد.
باد از جایش بلند شد. رفت دور دنیا چرخى زد و چند دانه با خودش آورد و توى خاک گذاشت.
برگ که دیگر جزئى از خاک شده بود، دانه ها را شناخت. مال همان درختى بودند که او روزگارى برگش بود.
باد، زیر گوش ابر کوچک آواز خواند نه مثل آوازهایى که ما معمولاً از باد مى شنویم.
آوازى خواند که هیچ کس تا به حال نشنیده.
آوازى غمگین و ‎.‎.‎. ابر گریه کرد.
گریه هاى ابر، چند قطره کوچک شدند که روى دانه ها نشستند.
قطره ها توى گوش دانه ها همان آواز را خواندند اما دیگر آن آواز، آواز غمگین نبود.
سال ها بعد، بادى بود که ابرهاى زیادى داشت.
برگى بود که درخت هاى زیادى داشت. قطره اى بود که دریا داشت؛ و من آواز آنها را شنیدم. آوازى که شبیه هیچ آوازى نبود؛ هیچ آوازى.
باور کنید.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
دربسته

پذیرفت که بماند. گفت: «چه مى شود کرد ؟» و در را بست؛ و نشست. گفت: «فکر مى کنى تا کى ؟» و شنید: «سعى مى کنم.» و گفت: «تا کى؟ » بچه داشت با سوراخ سوخته روى فرش بازى مى کرد. سوراخى سیاه که وسط یک گل سرخ بود. مرد، منقل را خاموش کرده بود. ذغال ها هنوز سرخ بودند.
زن گفت: «نمى خواهم این بچه هم.‎..» و حرفش را خورد. بچه، دختر بود. یک ساله بود و مى توانست چهار دست و پا روى فرشى که پر از سوراخ هاى بزرگ و کوچک سیاه بود راه برود.
گفت: «براى بچه مى مانم نه براى تو»
گفت: «فکر نکن که حرف هات را قبول کردم. آدم بشو نیستى.»
گفت: «فکر کن! کدام باارزش تر است؟ »
گفت: «این لعنتى همه چیز را دود کرد و برد هوا.‎..»
گفت: «باید کارى کرد.»
گفت: «چه مى شود کرد؟» و در را باز کرد. دست بچه را گرفت. دست راست بچه را گرفت. بعد دست چپش را. بعد بلندش کرد. بغلش کرد. گفت: «مى روم هوا تازه کنم» گفت: «تا برگردم این آشغال ها باید تو کوچه باشند.» گفت: «آدم بشو!» در را بست. مرد مانده بود حیران. حیران مانده بود که کدام را انتخاب کند. اگر عاقل مى شد خیلى خوب بود. اگر مى توانست عاقل شود خیلى خوب بود. به خودش گفت: «چرتى بزنیم ببینیم چه مى شود.» چرتى زد. بیدار شد از صداى درى که باز شده بود. بیدارتر شد از صداى درى که بسته شد. زن رفته بود با بچه شان. به خودش گفت: «چه مى شود کرد ؟» به خودش گفت: «باید کارى کرد.» و به در نگاه کرد که بسته شده بود. به درى نگاه کرد که تا چند دقیقه قبل باز شده بود.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
مصر سلطان

«از قضا، مرد، مرگ را در بازار دید که در او مى نگریست به غضب. هراسان شد و به پیش سلیمان شد که «مرگ در من به غضب نگریسته. تو مالک بادهایى. فرمان ده که به مصرم برد تا مگر از مرگ گریزم.» سلیمان گفت: «از مرگ گریزى نیست. به تقدیرت، به احترام بنگر» مرد زارى کرد آنقدر که سلیمان رضا داد و باد سرزمین هاى گرم را فرمان داد تا او را به مصر برد» سلطان گفت: «نیکو حکایتى است اما معناى آن را درنیابم راوى.» راوى گفت: «چند از خداوند عمر گرفته اى؟ » گفت: «هفتاد» گفت: «مرگ بر در سراى توست اما هنوز به تقدیرت به احترام ننگرى.» و از سراى سلطان بیرون شد. سلطان، کسان فرستاد از پى او اما نیافتند.
سلطان خواست باقى داستان بشنود. بانگ در شهر سر دادند که «باقى داستان» به هزار دینار. کس به سراى سلطان نشتافت.
سلطان، وزیر را گفت: «شبى به کسوت درویشان، به شهر درآییم و راوى را بجوییم و این وسوسه، به آب حکایت خاموش گردانیم.» شبى با وزیر بیرون شد به کسوت درویشان.
هرچه جستند نیافتند.
به خرابه اى درآمدند که در آن، سیاهپوشى نشسته بود و دست بر آتش گرم مى کرد. سلطان گفت: «باقى داستان مى جویم سیاهپوش.» سیاهپوش را چهره نمایان نبود.
گفت: «سلیمان را گفتم که آن نگاه از غضب نبود از حیرت بود که فرمان بود ساعتى بعد، به مصر جان آن مرد ستانم اما او را تا مصر فاصله بسیار بود.» وزیر گفت: «توبه! سلطان! ما را به پیشگاه مرگ آوردى ؟» سلطان گفت: «به تقدیر خویش به احترام نگر مرد. کدام کس دانستى که سلطان به خرابه اى میرد ؟» وزیر از وحشت بمرد.
سلطان را وقت مرگ نبود اما به سراى خویش نیز بازنگشت. درویشى پیشه کرد و شهر به شهر، رفت تا روایتى را واگوید؛ گفت و مرد یا.‎..کس نداند که...

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
تعبیر و تقدیر

چون صبح برآمد خواجه گفت: «آیا شود که دیگر روز بخسبم و به پاخیزم، تقدیر، نو شود ؟» بسیار اشک در آستین داشت که بر دیدگان بارید. گفت: «خداوندا! لطف از این بنده دریغ مکن. مجالى دوباره ده.» چشم نهاد و خفت تا رنج در بیشه زار رؤیا نهان کند. چون برخاست دیروز بود و فرزند هنوزبه جدال با حرامیان، از شهر بیرون نشده بود. فرزند را به حیلت که «به بستر، بیمارم» به خانه کشاند و او را سوگند داد که تا نماز عصر، از خانه بیرون نشود. پس پدر را حرمت نگه داشت؛ چون امیر حرس بود، حکم به دیگرى وانهاد و به پیش پدر ماند تا اجل بگذرد.
چون اذان را به مغرب، از منار شهر به شهر افشاندند فرزند بیرون شد به پیش زن و فرزند اما تنی از حرامیان، به قصد او در کمین بود به خنجر آبدیده به شوکران، زخم بر قفاى او زد و گریخت .چون نماز آخر به جاى آورد خواجه، دانست که آخرین نماز را باید فراز کشته ی فرزند بخواند. تقدیر، گرچه کوچه را دیگر آمده بود از جویى به جویى پریده بود اما در ساعت مقرر، در مقصود را، کوبه نواخته بود.
خواجه نالید: «خداوندا! لطف از این بنده.‎..» چشم نهاد و خفت.
چون برخاست، در را نواختند که شهر را اطعام کن که نوزاد ،پسر است. در آینه نگریست و خویش را دوده و یک پنج سال جوان دید.
گفت: «او را چنان تربیت کنم که امیرحرس نشود.» چنان کرد.
پسر بالید و به مکتب شد و علم آموخت و خواجه او را مال بسیار داد تا قطار شتران را در جزیرة العرب بگرداند و به حلب برد و از آنجا به اسکندریه و از آنجا به چین و او را آموخت چون به دیار فلسطین رسد از شر اهل صلیب بپرهیزد و دین و جان به سلامت، به دیار اسلام باز آرد.
نیز او را آموخت که گرد شهر خویش نگردد و هواى دیار، او را به باروهاى «مرگ انتظار» آن نزدیک نگرداند اما مهر فرزند چنان بود که دل وى، بى تاب شد و به دیدار پدر شتافت و شبانگاهى، خواجه را خبر آوردند که حرامیان، فرزند وى به تیغ در خون کشیده اند و مال، به تاراج برده اند.
دیگر نخفت.
به نماز شد.
گفت: «خداوندا! دانستم که پند دادى و نیاموختم. حالیا آموختم.
دیگر، نخواهم.
هر آنچه خواهى آن کن.»
در نماز، به خواب شد.
چون برخاست فرزند دید در کنار که امیر حرس بود و از رزم با حرامیان بازگشته بود تندرست اما.‎.‎.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
پایان افسانه

در افسانه اى کهن سه مرد هستند و یک «بارو» و یک طناب. در آن «بارو» گنجى نهان است.
در افسانه اى کهن، دیوى مالک این گنج است و سه «وحشت در خیال» را به نگاهبانى این گنج گماشته.
در افسانه اى کهن، «وحشت در خیال» ها در «وحشت» خود غرق مى شوند و «وحشت» رها شده در بیابان - بیابانى که «بارو» را در برگرفته - آنقدر مى رود تا به دریا مى ریزد و ماهیان را در برمى گیرد.
ماهیانى از وحشت به رنگ سرخ درمى آیند؛ ماهیانى سفید مى شوند مثل گچ؛ ماهیانى ارغوانى مى شوند و آنهایى که از موج «وحشت» مى گریزند ناگاه خود را در تور ماهیگیران مى یابند و به تابه هاى اهل دینار راه پیدا مى کنند و در روغن تب دار، به روزگار عاشقان دچار مى آیند.
اما آن سه مرد، با یک طناب از «بارو» بالا رفتند و سه «وحشت در خیال» در پى ایشان بالا رفتند؛ و آن دیو، در پى هر شش بالا رفت. «تنها دیو دانستى که گنج چه باشد و آن شش، نه!» این جمله را احمد بن ساسان بن شارح بن شارح - کاتب دربار شاه طهماسب صفوى - نوشته است براى انتهاى رقعه اى که نوشته بود جهت قصه خوانى پیش از خواب سلطان و در این رقعه، افزون بر ده قصه نبود اما صورت بن شأن خجندى که قصه گوى شاه طهماسب بود به سال ها، چنان این قصه ها را باز گفت که سلطان پنداشت که هزاران قصه شنیده است.
الغرض!قصه ی ِبارو و سه مرد و سه «وحشت در خیال» و دیو را - به روایت احمد بن ساسان که در مقدمه «راسخ التواریخ فى عجم» نوشته است - «صورت»، گونه گون پایان داد و در یکى «دیو» را بکشت ودریکی سه مرد را و در یکى سه «وحشت در خیال» را در وحشت خود غرق کرد  و در یکى طناب را پاره کرد و هر هفت را از «بارو» به زیر انداخت؛ اما احمد بن ساسان مى نویسد بهترین «پایان» او همان بود که اندى پیش از آن که مرگ او را با خود ببرد بر بالین شاه گفت.گفت: «هر هفت به بالاى «بارو» رسیدند اما گنجى ندیدند. دیو، خویشتن از بالاى بارو به زیر افکند از شدت نومیدى. سه «وحشت در خیال» در سوگ او، در «وحشت» خود غرق شدند. طناب از هجر گنج پاره شد؛ و سه مرد، از حیرت، آنقدر چشم فراخ کردند که اجل بیامد و چشمان فراخ را دست نهاد و ببست؛ و آن گنج، آن گنج ‎.‎.‎. تو ندانی و پدرانت ندانندو فرزندانت ندانند.‎.‎. «عشق» بود سلطان؛ «عشق» بود!»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
روایت آخر

و کس نداند که کاتب را چه پیش آمد که خدمت سلطان رها کرد و به درویشى زیست و چون وزیر، درویشى نیز از وى ستاند، به خاکستر گرمابه خفت اما قلم بشکست در خدمت سلطان. تنها روایاتى چند در دست است پاره پاره از خدم که به اغراق آمیخته و در آن به کردار سخن چینان، افزوده ها بسیار است. آن پاره ها چنین باشد تا خواننده خود بخواند و سامان دهد آن را که از راقم این سطور، برنیامد و برنیاید.
نخست: سلطان گفت: «بنویس» و نوشت. گفت: «بنویس» و نوشت. گفت: «.‎..» قلم بر زمین نهاد. جسارت کرد به برخاستن. جسارت کرد به خروج. عجب که سلطان دست به تیغ نبرد. عجب که سر بر گردن کاتب بماند. [روایت «طعام بر»]
و پس از نخست: سلطان را خنده نیاید دیگر. درهم است دژم. هرچه بر مزاح، وزیر را ریشخند کردم تنها بر گره اش، گرهى افزوده شد و دو سیلى زد که سرخ است گونه ام. کاتب! ذلیل شوى به این ناسپاسى. نان ما آجرشد. [روایت «طلخک»]
و پس از آن: آخرین کتابت کاتب، دستور مرگ بود و چون نیک نظر کرد نام «پیر» خویش دید که او را گفته بود اگر خدمت سلطان کنى سفره رنگین کنى اما به خون؛ و او گوش برگرفته بود از کلام «پیر» و قلم سپرده بود به دبیرى. چه دانم! خواست که نخواهد. قلم گذاشت و بیرون شد. سلطان به حیرت ماند. دانستم که این قصه خوش نباشد. از پى شدم اما او دوان بود و چون به وى رسیدم، در بازار بود. گفت: «درویشى پیشه گیرم بهتر که در خون ریشه گیرم.» گفتم: «جمله ما را به فنا دهى. غضب سلطان، ناگهان است و چون از نیام برآید، نه سر گذارد نه کلاه.» گفت: «از غضب خداوند بیش نیست.» و گریخت. [روایت «خزانه دار» و برادر کاتب که به اندک مهلتى که یافت، همیانى از یاقوت و زمرد از خزانه با خود برد و به بلادى دیگر، تجارت پیشه کرد.]
و پس از آن: گفتم: «رنج، تو را آسان کنم. چند طمع بندى به این زندگى. مرگ بر در است و سپیدى بر مو.»
خندید. گفت: «به بلاد ظلم، دژخیمان شاعر شوند.»
گفتم: «مزد بازو گیرم نه مدح؛ و ارجح است این دینار به آن دینار.» و سر از وى برگرفتم.
سلطان گفته بود: «بمیرانش به دشوارى که کاتب را گریزاند به جمله اى که آموخته بود او را از پیش.»
سهل میراندمش. من، امیر خویشم! سلطان هرچه خواهد گوید! [روایت «دژخیم»]

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
حسادت

قصه اى قدیمى مى گوید ، در دنیا یک ساقه برنج بود که دوست داشت همسایه هایى داشته باشد اما هیچ ساقه برنجى در آن نزدیکى نبود.
و مى گوید یک قطره آب بود که مى خواست همسایه هایى داشته باشد اما در آن نزدیکى رودى نبود. دریایى نبود. چاهى نبود. ابرى نبود.
و مى گوید یک «دهان» بود که مى خواست برنج بخورد اما دستى نبود تا ساقه برنج را ببرد. داسى نبود. آتشى نبودکه برنج روى آن بپزد. دیگى نبود که برنج توى آن ریخته شود. آبى نبود که برنج توى آن بپزد.
این سه، باهم دوست بودند چون خطرى براى هم نداشتند. قطره قابل نوشیدن نبود. ساقه گندم قابل بریدن و پختن نبود اما دهان مى توانست حرف بزند. حکایت بگوید. آنها را سرگرم کند.
قصه گوى پیرى که این قصه را برایم گفت - و حالا یک ربع قرن است که در قبرش آرام گرفته - اضافه کرد: «اما دوستى ها گذراست. بزودى دستى آمد و به دهان ملحق شد. دست با خودش آتش آورد. با آتش، سنگ ها را ذوب کرد و دیگ ساخت. ذوب کردن سنگ ها، چوب زیاد مى خواست. آنها که دود شدند، ابرى را ساختند که چند روز بعد بارید و قطره به رودى ملحق شد که مى خواست آتش را خاموش کند اما دست آن را به مسیرى دیگر انداخت و دیگ را از آب پر کرد و ساقه برنج را برید و دانه هایش را توى دیگ ریخت و روى آتش گذاشت ودهان، دوستانش را نوش جان کرد.»
از قصه گو پرسیدم: «آن وقت دست از دهان چه خواست ؟» و قصه گو به تلخى خندید: «هیچ! فقط مى خواست که دهان تنها بماند و دیگر حکایت نگوید. دلیل برترى دهان به دست همین بود. دست، تنهایش گذاشت و رفت. رود خشکید و آتش خاموش ماند و دیگ بیکار ماند. دهان تنها مى توانست براى خودش بلندبلند حکایت بگوید و.‎.‎. دیوانه شد.»
قصه که به اینجا رسید، قصه گوى پیر از جایش بلند شد که برود بخوابد. اواخر شهریور بود و نسیم خنکى از سمت رودخانه مى آمد. او از پله هاى چوبى «کتام» پائین رفت؛ و فردا صبح، دیگر بیدار نشد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
تعمیرگاه بعدى

- «فکر مى کنى چى کارش باید کرد ؟»
- «نمى دونم. اما درست شدنى نیس!»
- «هیچ رقم؟ »
- «هیچ رقم.»
- «ببین! تو یه تعمیرگاه مجازى. هستى یا نیستى ؟»
- «هستم!»
- «اینم یه رادیو ضبط معمولیه. هست یا نیست؟ »
- «هست!»
- «از گارانتیشم، یه ماه مونده. مونده یا نمونده ؟»
- «مونده!»
- «پس درستش کن چرا معطلى ؟لوازمش که باید باشه.»
- «نه! نیس. برا گارانتى، لوازم تعویضى نمى دن. مگه این که بخواى از گارانتى استفاده نکنى!»
این، هفتمین تعمیرگاه مجازى بود که مرد آمده بود و همین حرف را شنیده بود. مى توانست با ۱۵ هزار تومان، سر و ته قضیه را هم بیاورد. تا همین جا هم، پنج، شش هزار تومانى پیاده شده بود براى رفت وآمد اما نمى خواست زیر بار حرف زور برود. ضبطش هنوز مهلت گارانتى داشت. از تعمیرگاه بیرون آمد. پسر پنج ساله اش همراهش بود. پرسید: «بابا! مى دونى چقدر راه اومدیم؟ » جواب نداد. مى خواست جواب روشنى بدهد اما براى یک بچه پنج ساله، جوابش، زیاد هم روشن نبود. مى خواست بگوید زندگى، یک سرى اصولى دارد که باید رویش مکث کرد. باید برایش هزینه داد. یک بار هم این جواب را داده بود. آن موقع، سر تلویزیون ۱۵ اینچ شان بود که آن هم گارانتى اش تمام نشده بود.  پسرش گفته بود: «اصول از خستگى مهم تره ؟» و او مجبور شده بود با یک دست تلویزیون را بگیرد و با دست دیگر، پسر را بغل کند. ترکیب خوبى نبود. صدمتر هم دوام نیاورده بود. حالا، دوباره همان وضع داشت تکرار مى شد. پسرش روى پله یکى از بانک ها نشست. باران اواسط آبان، سرد و ریزریز شروع کرده بود به باریدن. آرام گفت: «بلندشو! تا تعمیرگاه بعدى چیزى نمونده.» اما پسر، از جایش بلند نشد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 
اذان شبانگاهى

به روزگار معتضد عباسى، کفشگرى در بغداد بود که جز از حضرت «حق»، از کس هراس نداشت و دست شحنگان در آن بلاد، آزاد بود که هر چه خواهند بکنند و هر چه خواهند بستانند از خلق. خلیفه را نیز این گونه رفتار خوشایند بود چرا که مى پنداشت «خلق هراسان» از «خلق نترس» بهترند و مطیع تر و هر چه تیغ بر فراز گردنشان استوارتر باشد آنان به کرنش مایل ترند.
قضا را، گذر شحنه اى به دباغخانه اى افتاد که در جوار کفشگر بود و دینار به زیاده خواست و چون دباغ را چاره نماند، او را به تازیانه فرو کوفت و گریبانش بگرفت و به سراى خویش برد و در بند کرد و غلامانش فریاد برآوردند که اگر دینار مرد ادا نشود، صبحگاه، سروى چون گویى غلتان، گذر را در نوردد و بازیچه کودکان شود. ارباب نقد دانستند که دباغ، بهانه است تا دینار بسیار از کیسه دهند و به فغان، به قصر خلیفه روى آوردند اما پاسخ نگرفتند و تازیانه خوردند و بازگشتند و جز خدا، فریادرسى نماند. پس کفشگر، شبانگاه بر فراز منار شد و اذان گفت به صدق و به سوزدل؛ و تا اذان صبح، ساعتى مانده بود. خلیفه در بزم بود و چون صوت اذان بشنید، به پندار آن که نماز صبح در پیش است، برخاست و دهان بشست و نام خدا را یاد کرد اما به ناگهان دریافت که این اذان به وقت نیست. پس چندتن بفرستاد تا مؤذن پیش آرند تا علت اذان نابهنگام بداند. کفشگر را آوردند. علت پرسید و علت شنید. در اندیشه شد. با خود گفت: «گیرم که این مرد بکشم، این منار برجا ماند و این اذان برجا و کفشگرى دیگر بر منار رود و تخت از من برگردد بهتر آنکه شحنه را بکشم و کفشگر را حکم منار دهم تا مردمان به غلغله نشوند.» چند کس فرستاد تا دباغ را رهانند و شحنه را به جلاد سپارند؛ و گویند که تا کفشگر زنده بود، در بغداد، شحنه اى دست تعرض بر مال خلق دراز نکرد اما مرگ کفشگر به دستور شد چون معتضد را شمشیر فرزند برگردن آمد و فرزند، به جوانى، پنداشت کفشگر یکى ست و چون بکشد، دیگر کفشگرى نماند. شش ماه بر تخت بنشست و دو مؤذن ،شبانگاه بر منار شدند و در خون غلتیدند. تخت بر وى نماند. به شمشیر غلامان، در خون شد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
 

به روایت جنگ (۳)
روى ماهت را مى بوسم

نامه مسئول پرسنلى تیپ... به فرمانده تیپ در تاریخ ۱۸ مهرماه ۱۳۶۵:
این نامه را نه به شکل رسمى مى نویسم که ذیل باقى نامه ها بایگانى شود نه برحسب وظیفه که شما فرمانده باشید و بنده تحت امر؛ برحسب دوستى اى مى نویسم که سال هاست ـ یادتان که هست ـ پابرجاست.
خودم حیران مانده ام با این چند وصیتنامه؛ که چقدر این آدم ها شناخت داشته اند نسبت به هم؛ چقدر آگاه بوده اند نسبت به هم؛ نمى دانم. ما هم که چند سال رفاقت پشت آشنایى مان است همین قدر آگاهیم نسبت به هم مى دانم که شما مى دانید که این آشنایى ها، این آگاهى ها آسان به دست نمى آید. قدیم ها این آشنایى ها به سال ها بود اما حالا، اینجا، به روزها رسیده. چرا توى انقلاب این طور نبود. یادتان هست «حمید» را که تا آخرش نفهمیدیم که نفوذى است چقدر سر دین و ایمانش قسم خوردیم و دفاع کردیم تا پرونده اش از آرشیو ساواک درآمد. یادتان هست که چطور قبل از اینکه شست مان خبردار شود، سوار همان هواپیمایى شد که نماینده هاى «امل»را به لبنان مى برد و بعد سر از اسرائیل درآورد ما نشناختیمش با این که شش سال رفاقت کرده بودیم. با هم زندان رفته بودیم. شما خواهرش را عقد کرده بودى...بگذریم. موضوع، نقل این حرف ها نیست فقط خواستم این وصیتنامه ها را بخوانید؛ البته زیاد شبیه وصیتنامه نیست. بیشتر شبیه نامه هایى است که نوشته شده به امید نوشتن نامه بعدى؛ به نظرم، این یعنى امید. امید، همه چیز این بچه هاست. یادتان هست موقعى که زندان بودیم بعضى شب ها ناامید مى شدیم و از شدت ناامیدى، پتو را روى سرمان مى کشیدیم و بدون این که بقیه بفهمند، گریه مى کردیم یادتان هست که منتظر معجزه بودیم اینها، خود معجزه اند... نمى خواهم صحبت را طول بدهم. مختصرى یادآورى را اضافه کردم به نامه که بعضى چیزها را خودم، بیشتر یادم باشد شما که یادتان هست. برویم سر اصل مطلب. اصل مطلب، همین وصیتنامه هاست که یکى یکى در ذیل نامه مى خوانید. یکى یکى الصاق کرده ام به پلاک و عکس صاحبان نامه ها یا وصیتنامه ها.
الف ـ وصیتنامه بنده خدا غلامرضا براى آیندگان:
امشب که برویم احتمالاً برگشتنى نیستیم یعنى نیستم. نمى دانم چرا اما مى دانم هر آمدنى یک رفتنى دارد. این را از صحبت هاى «آقاولى» که «سن و سال دار» ماست مى نویسم. امیدوارم تقلب محسوب نشود. من یک بار، دو سال قبل، توى درس ریاضى تقلب کردم از روى ورقه یکى از همکلاسى هام. «رویم» سیاه. چون شاگرد زرنگى بود دبیر فکر کرد که همکلاسى ام دارد تقلب مى کند. آخرهاى امتحان بود. ورقه را از دستش گرفت. زود دویدم جلو. گفتم: «میازار مورى که دانه کش است.» دبیر، نگاهى چپ چپکى به من انداخت و گفت: «باز هم از آن حرف ها زدى ها!» گفتم: «اشتباه کرده استاد. شما ببخشید.» گفت: «تصحیح اش نمى کنم داشت از روى دست ات تقلب مى کرد.» گفتم: «من به عنوان «ولى دم» رضایت دادم شما به عنوان قاضى ببخش!» آن روز براى امتحان نخوانده بودم و ناچارتقلب کردم. خدایا ببخش! به قول آقاولى: «هر چیزى را روى دیوار مردم نقاشى کنى مردم همان چیز را روى دیوارت نقاشى مى کنند.» الآن که دارم این وصیتنامه را مى نویسم حسن هم بغل دست من نشسته و دارد تقلب مى کند که وصیتنامه اش خوب دربیاید. امیدوارم وقتى خدا مچ من را گرفت، بیاید و بگوید: «به عنوان «ولى دم» رضایت دادم!» او، شاگرد زرنگ اینجاست. همانى است که از روى ورقه اش تقلب کردم. الآن از من پرسید: «مطمئنى تقلب را با «غین» نمى نویسند » یک لیوان آب یخ روى سرش خالى کردم. گرماى اینجا، آدم ها را گرمازده مى کند! به قول آقاولى: «آب یخ تگرى، توى زمستان، به درد خرس قطبى مى خورد.‎..» این را موقعى مى گوید که «حسن» تنبلى مى کند و نمى رود دبه را آب کند براى چادر. راستى بابا! اینجا یک فرمانده تیپ داریم که عین شماست. حرکاتش، سلوک اش. همه چیزش مثل شماست. خیلى هم جدى است. امیدوارم وقتى شهید شدم این را بخواند و خوش اش بیاید و یک فاتحه نثار روح ما کند. به روح مامان، خودم سلام مى رسانم.
به امام جماعت مسجد بگو از این که امضایش را براى اعزام، جعل کردم پشیمانم. بگو، انگشترش را که با آن ورقه هاى اعزام را مهر مى کرد هنوز توى انگشت اشاره دست چپم است. مى گذارم بغل این وصیتنامه. به دستش برسان و بگو حلالم کند. بگو، طبق استخاره خودش آمدم. بگو آن آقایى که نمى شناخت و شش ماه قبل، آمده بود مسجد که برایش استخاره بگیرد، شاگرد نفت فروش سه محله بالاتر بود که با ۳۰ تومن راضى اش کرده بودم که بیاید آنجا، به نیت من استخاره بگیرد. بگو آن تسبیح سبزش را گم کرده بود الآن دست حسن است. حلالمان کند. با آن ذکر مى گفتیم.
ب ـ وصیتنامه بنده خدا آقاولى براى پسرش:
سلام؛
ان شاءالله که حالت و جایت خوب است. ان شاءالله وقتى آنقدر بزرگ شدى که قد این دو تا بچه بشوى که الآن بالاى سر من ایستاده اند و حالى شان نیست که نامه خصوصى یعنى چى، مثل همین ها، بتوانى تیز بازى در بیاورى و بگویى: «ما که نگاه نمى کردیم. داشتیم حسنه براى خودمان دست و پا مى کردیم. فکر کردیم ذکر مى نویسید ما هم مى خواندیم که ذکر گفته باشیم!»
پسرم!
مى دانم که کم کم دارى گنده مى شوى و شاید ۱۵ سال دیگر آنقدر گنده شوى که بتوانى یک تفنگ را بلند کنى اما سعى کن فقط به جایى شلیک کنى که مجبور باشى. کشتن چیز خوبى نیست. بدترین چیز این است که ناچار باشى بکشى. وقتى که دشمن ات، روى خاک ات باشد ناچارى. آن وقت، همه ناچارند؛ حتى همین بچه هایى که ۱۵ سال دیگر قد آنها مى شوى. فقط سعى کن که نامه هاى دیگران را نخوانى، خوب نیست! به این کار مى گویند فضولى! فضول ها مگر کارى ندارید! بروید دیگر!
تا یادم نرفته بنویسم که حمله نزدیک است. ما مى رویم جلو و معلوم نیست چند نفر شهید شوند چند نفر زنده بمانند؛ اگر شهید شدم که مى بینمت هم تو را هم مادرت را. آن وقت ۱۵ سال بعد، تو آنقدر بزرگ شده اى که روح ات، بتواند بیاید اینجا و تفنگ هاى زنگ زده را دستش بگیرد و من آنقدر سنم بالا رفته که مى توانم به یک درخت سبز تکیه بدهم و از آن بالا برایت دست تکان بدهم. این دو تا فسقلى هنوز نمى دانند که تو و مادرت شهید شده اید. خیلى دلشان مى خواهد که ببینندت؛ تا یک ساعت پیش قولش را نداده بودم اما یک دفعه به دلم افتاد که همه مان مى آییم پهلوى شما. گفتم: «باشد!» باید مواظب باشم دارند مى آیند با یک دبه آب یخ. مى بینمت. روى ماهت را مى بوسم.
ج ـ وصیتنامه حسن که خدا ببخشدش چون ۹۵ درصد وصیتنامه اش، تقلب از روى وصیتنامه رفیق اش است. به همین دلیل، پاره اش کرده. به قول آقاولى: «باران اگر باران باشد، برنج، قد نکشیده مى بارد، وگرنه اشک چشم کشاورز است» حالا این حرف چه ربطى به اینجا دارد خودم نمى دانم. فقط مى دانم که دبه آب یخ را امروز من باید بیاورم. امیدوارم وقتى شهید شدم، آن بالا آنقدر آب یخ فراهم باشد که احتیاج به نوبتى کردن این کار نباشد یعنى منظورم این است که دبه ها لااقل سنگین نباشند! براى آقاولى راحت است چون هیکلى است اما براى من که پوست و استخوانم مشکل است. امیدوارم آقاولى هم مثل من، آنقدر کنجکاو باشد که نامه هاى دیگران را بخواند و این نوبتى کردن آوردن دبه را لغو کند. راستى خدا! من که کسى را ندارم خطاب به او چیزى بنویسم. یک عمه پیر دارم که چشم هایش نمى بیند و مش قاسم سر کوچه مان هم سواد ندارد که کاغذ را برایش بخواند، فقط بلد است پاکت نامه را دوزار بیشتر از بازارچه بفروشد. خدایا مرا ببخش! توبه! فکر مى کنى آن دنیا بفهمم که پدرم وقتى که رفت کویت، چرا دیگر برنگشت و مادرم چرا دق کرد فکر مى کنى توى آن دنیا، عمه خانم گوش هاش سبک شود و بشنود و بگوید که چطور به عنوان فامیل ارشد، قیم من شده در حالى که اسم فامیلى اش با اسم فامیلى من یکى نیست خدایا! مى رویم جلو. مى بینمت. روى ماه ات را مى بوسم.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 

نگاهى به «آواز گنجشک ها» ساخته مجید مجیدى
نشانه هایى تازه در متن

یک


اغلب، درباره یک اثر سینمایى خارج از مرزهاى ایران نوشتن، آسان تر است. این را از چند نفر پرسیده ام و کمابیش همین جواب را گرفته ام. همان طور که از منتقدان ادبى هم درباره آثار داخلى همین جواب را گرفته ام. فقط در اینجا یک فرق کوچک وجود دارد و آن هم این است که آثار ادبى داخلى - اغلب - قابل مقایسه کیفى با همتایان برون مرزى خود نیستند مگر در لحظاتى یا فصولى یا اگر به تمامى، لابد خداوند لطفى کرده و همان یک بار است و دیگر تکرار ناشدنى! [مطمئنم هیچ کس در ایران، از چنین نظرى خوشش نمى آید مخصوصاً که نویسنده هم باشد!] با این همه آثار سینمایى، ما اغلب، چنین نیستند یعنى به رغم نبود امکانات تولید پیشرفته و عدم برخوردارى از نظام تولید استاندارد، نه تنها چیزى از ۹۰درصد آثار برون مرزى کم ندارند که گاه، از آنها سرند و موفق تر از آنها؛ [خواهش مى کنم نگویید فلان اثر هالیوودى ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون دلار مى فروشد اما فلان اثر ایرانى، زیر ۱۲ میلیون دلار، باید به عامل «زبان» و سیستم «پخش جهانى» و امکانات تولید پیشرفته هم توجه کرد و البته به این مسئله که هزینه ساخت یک اثر موفق ایرانى زیر ۵۰۰ هزار دلار است و فروش ۱۲ میلیون دلارى یعنى سودى ۱۱‎/۵ برابر هزینه و هزینه ۸۰ میلیون دلارى و سود ۲۰۰ میلیون دلارى یعنى سودى ۱‎/۵ برابر هزینه!] اما هنوز آن مشکل سر جاى خودش هست یعنى آثار غیرایرانى یا در واقع غیرشرقى [خاور دور را اگر منها کنیم!] به نقد فیلم بهتر جواب مى دهند. مشکل کجاست به گمانم اصل قضیه این است که آثار سینماى ایران از تک معنایى بودن و گاه «نامعنا بودن» [و نه بى معنا بودن!] در رنج اند و این هم برمى گردد به نشانه شناسى این آثار. در دهه شصت، کوشش هاى بسیارى شد که با نشاندن نشانه هایى از پیش مشخص شده مثل سیب، انار، گل محمدى و ارجاعات به «ابرمتن هاى آئینى» نظیر واقعه کربلا یا قصه یوسف(ع)، سینماى ایران داراى نشانه شناسى خاص خود شود. به نظرم تنها نشانه ماندگار آن سال ها، همان پلاک هاى شهداى جنگ بودند و حتى سکانسى جذاب در «پرواز در شب» زنده یاد ملاقلى پور که عطف به سقاى کربلا مى شد، نتوانست این نشانه شناسى آئینى را در سینماى ایران عمومیت دهد و ایراد قضیه، در اجراى نادرست این نشانه ها بود که اغلب فاقد خلاقیت و نوآورى بود و البته ایراد در نشانه ها نبود چرا که سینماى غرب، با اتکا به نشانه هاى آئینى آن فرهنگ، بخش قابل توجهى از گنجینه هنرى خود را شکل داد.
در دهه هفتاد، آن کوشش مدام براى چند معنا کردن نماها به نقطه اى رسید که انباشتگى نشانه ها، به تزاحم آنها منجر شد و در نتیجه، ناگهان بخش اعظم سینماى ایران به حوزه تک معنایى و در آثار جشنواره پسند به حوزه «نامعنایى» درغلطیدند. «نامعنایى» البته به «طبیعت ایران» در نماهایى بشدت کارت پستالى پیوند خورد و غربى ها، در ابتدا پذیرفتند که این بخشى از «رمز و راز شرق» است اما این پذیرش تداوم نیافت.
اکنون در دهه هشتاد، به گمانم وضعیت سینماى ایران - از این نظر - خیلى بهتر شده. به نظرم مشکل منتقدان با این سینما کمتر شده گرچه هنوز از میان نرفته و فیلم «آواز گنجشک ها»، طلیعه خجسته اى براى برون رفت از این بحران است گرچه این روند در مسیر خود در تلاطم است و از «چند معنایى» آغاز تا دو سوم نخست فیلم، به تک معنایى یک سوم پایانى تا ده دقیقه قبل از پایان بندى و از آنجا به «نامعنایى» پایان بندى، ادامه مسیر مى دهد.
از منظر من - به عنوان یک تماشاگر خاص - فیلم در دو سوم ابتدایى خود، یک شاهکار است در حوزه سینماى دینى و بهترین و زیباترین معناها، بدون شعار یا نشاندن نشانه هاى از پیش مشخص شده و صرفاً با «کارکرد متن» [متنى که حاصل تعامل کارگردانى مجیدى از یک سو با فیلمنامه نوشته او و مهران کاشانى، از سوى دیگر است] شکل مى گیرند و به مخاطب خاص [و عام، که این دومى خیلى مهمتر از اولى است] منتقل مى شوند. مجیدى در دو سوم نخست فیلم خود، سینماگرى همتراز بهترین هاى حال حاضر دنیا به نظر مى رسد.

دو


«آواز گنجشک ها» در واقع «حاصل» سى سال سینماى پس از انقلاب اسلامى ۵۷ است و جابه جا مى توان به دستاوردهاى این سینما در آن استناد کرد؛ این فیلم، هم متعلق به سینماى کارت پستالى است که با عکس هایى زیبا و البته غیرقابل انتظار مى خواست به زبانى مستقل، جهان نگرى مستقل دست یابد اما فقدان ضرباهنگ سینمایى [یا بهتر بگویم اساساً «حرکت»] آن را زمینگیر کرد، هم متعلق به سینماى روستاگرا و آدم هاى غیرجذاب [براى آن گروه از سینماروهاى «ستاره دوست»] است و هم به سینماى دینى با پیام هاى آشکارا ماورایى تعلق دارد و از طرف دیگر، به سینماى تماشاگر پسند ضرباهنگ دار هم نزدیک است. نماى آغازین فیلم که با تصویرى غیرقابل انتظار از یک شترمرغ شروع مى شود در بدو امر، آن شگفتى معمول و مورد نظر سینماى مدرن را - که چه در - اجزاى صحنه و چه کادربندى به دنبال زیبایى و غیرمنتظره بودن و البته عکسى زیباست - تأمین مى کند اما آن سینماى مستندگونه و غیرفیلمنامه محور، در ادامه، به قاب هاى این فیلم تسرى نمى یابد. ما همه چیز را با هم داریم یعنى هم چالش هاى شخصیت هاى حاضر در قاب، هم شخصیت هاى جذاب و هم طرح و توطئه مخصوص فیلمنامه هاى «تماشاگرمحور» را. ما در فیلم، با یک کارگر مزرعه شترمرغ مواجهیم که زندگى آرام و خوشایندى دارد و به رغم آنکه بچه هایش حتى از یک آنتن معمولى و خوب براى تلویزیون شان محروم اند، ما جز زیبایى، شاهد چیز دیگرى نیستیم. مشکل اصلى او البته از همان اول فیلم شروع مى شود که دختر بزرگش که بدون سمعک قادر به شنیدن نیست، به اتفاق برادر کوچکش و بقیه بچه هاى ده مى رود طرف آب انبار قدیمى و سمعک اش با سقوط در «آب انبار» از کار مى افتد. هزینه خرید آزاد سمعک زیاد است و براى دریافت نرخ دولتى هم باید چهار ماه صبر کنند و امتحانات دختر هم نزدیک است؛ بعدش هم یک قوزبالا قوز دیگر، در مزرعه، یک شترمرغ مى گریزد و مرد، از کار بى کار مى شود و بر اثر یک اتفاق [موقعى که براى تعمیر سمعک به تهران آمده] با اختلاف سطح درآمدهاى پایتخت با درآمدهاى ده خودشان آشنا مى شود و به مسافرکشى با موتورش مشغول؛ اما در نهایت، مقهور شهر مى شود و ارتباط اش با خدا و طبیعت کم مى شود. در پایان فیلم، او به اصل خود رجوع مى کند.
دو ایده، محوریت حوادث فیلم را تشکیل مى دهند: اول - ارتباط بى آلایش با خدا از طریق درک عاشقانه نشانه هایش دوم - «هویت» و چرخش هایش.
دو سکانس درخشان در دو سوم نخست فیلم دیده مى شود که محور اول را به بهترین شکل نشان مى دهند. اول سکانسى که کارگر از شهر گوجه سبز خریده و موقع رسیدن به خانه، در جاده ده، کیسه سوراخ مى شود و گوجه ها - بدون اینکه مرد متوجه شود - از روى موتور بیرون مى ریزند روى زمین و مى بینیم که غل مى خورند توى نهر کنار جاده که از سمت خانه کارگر مى گذرد و در نماى بعد، زن کارگر، سبدى گوجه سبز دستش است که هم مى تواند باقیمانده گوجه ها توى کیسه باشد و هم گوجه هایى که ارتباط شهودى مرد با جهان.
محور دوم که به «هویت» و چرخش هاى آن اختصاص دارد، در نهایت با محور اول تلاقى مى کند تا با چرخشى دوباره، مرد به سوى ارتباطى شفاف با جهان بازگردد.درسکانس پیش از ورود مرد به شهر ،او برای یافتن نشانی ازشتر مرغ فراری خودرا به شکل شترمرغ  درمی آورد وکل محور دوم هم براساس این "نشانه" شکل می گیرد. چراکه شترمرغ در فرهنگ ایرانی ،نشانه ی دوگانگی وضعیت و در نهایت بی هویتی ست. مرد در شهر، تا ازدست دادن ایمان خود پیش می رود و تبدیل به آشغال جمع کن شهر می شود.با این همه در یک سوم پایانی فیلم ، معانی چندگانه اثر به تک معناهایی مثل "آلودگی های شهر ، پرهیزگار روستایی را از راه به در می کند " یا "از خدا غفلت کنی خدا هم فراموشت می کند "تقلیل می یابد و ده دقیقه پایانی هم صرف رسیدن به "نامعنا" می شود ["نا" در فارسی "ضدیت" را می رساند و "بی" ، فقدان را؛ در "بی معنایی" ، وقتی  جست و جو کنید در نهایت به فقدان می رسید و مطمئن میشوید چیزی وجود ندارد اما در "نامعنایی" تنها خلا است وعدم نتیجه گیری ابدی!] مضاف بر آنکه فیلم فاقد "ضربه پایانی" است و فیلم جمع نمی شود ؛با این همه نباید غفلت کرد که فیلم ، اثری جذاب است و البته در بخش اعظم خود ، شگفت انگیز. مرد در جایی ازآن به ترکی می خواند:"یالان دونیا!" و در صحنه بعد ،زنش به پسرش که دوان دوان دور می شود میگوید :"هارا گدرسن؟ "فکر میکنم این دوجمله ،فشرده جهان "آواز گنجشک ها" است.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 
تدبیر

مى گویند مردى بود که نمى توانست جلوى دهنش را بگیرد. اگر دو «درهم» گیرش مى آمد همه جا جار مى زد و البته، رندان روى سرش مى ریختند و پول را از چنگ اش در مى آوردند. مرد، زن عاقلى داشت که هرچه نصیحت اش مى کرد، به خرج اش نمى رفت. جواب مى داد آدم باید صداقت داشته باشد! زن آخرش تحمل اش تمام شد.
رفت پیش مادرش که سنى از او گذشته بود و چیزهایى مى دانست که به عقل جن هم نمى رسید. مادر به حرف هاى دخترش گوش داد. فهمید اگر کارى نکند، دخترش دیگر به آن خانه بر نمى گردد و در آن روزگار وانفسا، یک نان خور به خانه اش اضافه مى شود؛ بنابراین نشست و در حالى که توى تنور خانگى اش نان مى پخت، فکر کرد و فکر کرد.
فکر کردنش یک ماه طول کشید. توى این یک ماه مرد، بیچاره شده بود چون چرخ زندگى اش از حرکت مانده بود و او هرچقدر هل اش مى داد، چرخ حرکت نمى کرد. جرأت هم نداشت برود دنبال زن اش چون از مادرزنش خیلى مى ترسید. یک بار به دخترش سفارش کرده بود تا مرد دنبال کارى نرفته، نه غذا درست کند نه دست به سیاه و سفید بزند نه در را برایش باز کند؛ و مرد، وسط چله زمستان، دو شب، توى برف خوابیده بود؛ بنابراین، از آن طرف مادرزن فکر مى کرد و از این طرف، مرد مى ترسید! این قصه البته آخر و عاقبت خوشى پیدا کرد. زن به خانه اش برگشت و به مرد هم، دیگر حرفى نزد. مرد، هى حرف ها را برد بیرون و پول ها را از دستش قاپیدند و زن حرفى نزد. آخرش مرد، وسط زمستان رفت دو شب توى برف خوابید تا خودش را تنبیه کرده باشد.
بعد از آن دوشب سرد و مرگبار، زبان مرد از کار افتاد. دیگر نمى توانست حرف بزند. نصیحت مادرزن، عاقبت کارساز شد. زندگى زن و شوهر رونق گرفت چون دیگر، هیچ کس از اسرار اقتصادى شان باخبر نمى شد. زن بعدها به فرزندانش گفت که لال شدن پدرشان یک نعمت بود!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 
چراغ قرمز

بگذارید از اینجا شروع کنیم که چطور آقاى «ف» به شکل کاملاً عادى، در یک روز پائیزى که اتفاقاً بارانى هم بود با اتومبیل زد به آقاى «جیم» که از سر اتفاق در آن لحظه عابر پیاده محسوب مى شد و تازه دزدگیر ماشین اش را در فاصله دو مترى آن - وسط خیابان - فعال کرده بود.
چهار دقیقه قبل: آقاى «ف» از پلکان خروجى اداره اش خارج شد تا به اتومبیلش برسد و بتواند خیلى سریع، خودش را به منزل برساند تا براى خرید، همسرش را بیرون ببرد. مى دانید که در این گونه موارد، عجله بر هر چیز مقدم است! در همان لحظه، آقاى «جیم» سوار اتومبیلش تصمیم داشت به خانه برود اما یک دفعه یادش افتاد که باید از بازارچه میوه اى که در آن نزدیکى بود براى مهمانى آن شب، مقدارى میوه بخرد و مسیرش را عوض کرد.
سه دقیقه قبل: آقاى «ف» و آقاى «جیم»، پشت چراغ قرمز، به موازات هم قرار گرفتند و آقاى «جیم» از آقاى «ف» پرسید: «ترافیک ناجورى ست، نه؟ » و چون جواب نگرفت به این نتیجه رسید که «طرف» یا خیلى خسته است یا خیلى بى ادب. در حالى که هیچ کدام از این حرف ها نبود، آقاى «ف» سمعکش را توى اداره جا گذاشته بود.
دو دقیقه قبل: آقاى «جیم» تا چراغ بعدى برسند، از آقاى «ف» سبقت گرفت. در واقع، پس از سبز شدن چراغ، از عصبانیت، طورى روى پدال گاز فشار داد انگار که ماشین بال درآورده باشد و یک دفعه با صدایى گوشخراش از روى آسفالت کنده شد و البته آقاى «ف» این صدا را نشنید چون سمعکش را ‎.‎.‎. آقاى «ف» پشت چراغ قرمز بعدى ماند اما آقاى «جیم» رد شده بود و جایى - به فاصله دو کیلومتر پائین تر - پارک کرده بود.
یک دقیقه قبل: آقاى «ف» به ساعتش نگاه کرد و دید که دیر شده و به محض سبز شدن چراغ، روى پدال گاز فشار داد انگار که ماشین بال درآورده باشد.‎.‎. آقاى «جیم» در ماشینش را قفل کرد اما یک دفعه یادش آمد که کیف دستى اش را که توى آن کیف پولش بود توى داشبرد جا گذاشته بنابراین در اتومبیل را دوباره باز کرد.
حالا: آقاى «ف» صداى برخورد اتومبیلش با آقاى «جیم» را نمى شنود. او فقط صحنه پرت شدن آقاى جیم را مى بیند و البته بعدها مى گوید که این صحنه، شبیه صحنه تصادف توى فیلم ها بوده و این که حسابى شوکه شده؛ اما آقاى «جیم» پس از به هوش آمدن در بیمارستان  احتمالا"به پلیس خواهد گفت که آقاى «ف» از روى قصد به او زده چون از سؤالش، پشت چراغ قرمز، عصبانى شده!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 
پریدن در هواى اصفهان

گویند کبوتران داراى قطب نمایى طبیعى اند و در شب و روز، مسیر را دریابند.
در جنگ شاه عباس با سپاهیان ازبک، کار بر وى تنگ آمد و کبوترى را به مقصد اصفهان پراند تا محمد قلى خان کاشى، ۱۰ هزار مرد جنگى را به یارى فرستد. کبوتر اما راه را گم کرد و به جوانب مختلف پرید و کار بر سپاهیان شاه صفوى سخت آمد تا به تدبیر شیخ بهایى، قلیل بر کثیر فائق آمد و ایرانیان ظفر یافتند. چون به اصفهان بازگشتند و شاه عباس باخبر شد که کبوتر به پایتخت نرسیده، در خشم شد و حکم بر قتل کبوتران اصفهان داد. سپاهیان وى، هر کبوتر که دیدند گردن زدند و در شهر کبوترى نماند و هر آنچه پیام مردم شهر بود، در دل ها نهان شد.
اما آن کبوتر سرگردان سال ها به هر جانب پرید. از خدنگ و چنگ بسیار صیادان گریخت تا پیام به اصفهان رساند، اصفهان ولى ناپیدا بود. کبوتران، اندک عمر کنند چرا که کودک آرند به کفایت؛ عشق آموزند به کفایت؛ پر گشایند به کفایت؛ پس سر نهند و آرام گیرند. کبوتر سرگردان، این موهبت از وى دریغ شد. بسیار عمر کرد به سرگردانى.
جنگى آمد و جنگى رفت؛ و در فاصله ساچمه هاى پران و مرگ عزیزان، او همچنان بال مى زد در پى اصفهان. فصل ها در پى هم آمدند. سلسله بچرخید از محمود افغان تا نادر و بعد به کریمخان رسید. به روزگار کریمخان، کبوتران از تیغ دژخیمان رستند. او بر رقعه اى نوشت و به حاکمان ولایات اعلام کرد که «کبوتران، همین که بال گشایند و وسعت آسمان را به زیر بال گیرند، مارا کفایت است. نازنینان خداوند را رنجه نکنید!»
کبوتر سرگردان، به این روزگار، به اصفهان رسید پیر و ناتوان و به سراى محمد قلى خان کاشى، بال گشود اما چون کالبدى که روح از آن گریخته باشد، خانه پوسیده بود. کبوتر بر لب حوضى که خزه اى سبز، ماندابش را پوشانده بود، نشست. به زردى خزانى برگ ها نگاه کرد که درختان باغ را در خود گرفته بود و دریافت که آن پیام، به سنگینى، سال ها بر پاى او بوده است. اندوه که ‎.‎.‎. نه عشقى را آزموده بود و افسوس که ‎.‎.‎. نه کودکى در کنار دیده بود. دریافت که خواهان چشم بر هم نهادن است؛ پس چشم بر هم نهاد؛ و دیگر ‎.‎.‎. هیچ ندید.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 
پند چینى

افسانه اى چینى مى گوید کشاورزى را باد تند در رسید و در طویله اش ببرد و به ناچار پرده اى بر در طویله آویخت و در آن، اسبى داشت قیمتى. همسایه گفت: «چون شب در رسد، دزد آید و اسب ببرد، چاره اى باید کرد.» این پند، کشاورز را در گوش ننشست. پس چون به خانه شد، پسر ارشدش نیز چنین گفت و البته مرد در گوش نگرفت.
بخفت و صبحگاه، اسب را در طویله نیافت. فغان برآورد و مردمان را جمع کرد و گفت: «خداوند را شکر که فرزندى عاقل دارم که این محنت، از پیش گفته بود و من در گوش نگرفتم اما چه باید کرد با همسایه بد که او خود، دزد است و اسب را باید در پیش او جست!»
و مى گویند که چینیان این افسانه را به جاى خراج یک سال، به پیشگاه ارغون شاه مغول فرستادند که سیل آمده بود و زمین ها به زیر آب رفته بود و مرگ، فراوان بود و نه زر مانده بود و نه حریر و نه ابریشم و نه ماهى مطلا و رود زرد به طغیان، رؤیاهاى آنان را هم به زیر آب برده بود.
پس بزرگان نشستند و تدبیر کردند و به خط زر این افسانه بنوشتند و به ایران فرستادند تا مهلت گیرند.
«ارغون» در خشم شد که چینیان او را پند داده اند و قصد جنگ کرد اما وزیرى با کیاست داشت که دانست مردمان آن سرزمین را هیچ نمانده که چنین دست از جان شسته اند و ارغون را، روى از خشم ارغوان کرده اند. گفت: «چون جنگ خواهى به جنگ باش اما بدان که سپاه آرایند که غنیمت گیرند. اگر این خلق مال فراهم داشتند که به پند، تو را در خشم نمى گداختند.»
و فرزند ارغون نیز، این نظر، موافق آمد و پدر را گفت: «جنگ مکن! مهلت ده و مال، افزون گیر به سال بعد که محنت سیل، به نعمت بدل شود از آن که خاک، بار دهد بسیار»
ارغون را این سخن خوش آمد و مهلت داد چینیان را و سال بعد، خراج سه سال ستاند و آن سال، سال قتل وزیر ایرانى بود که گناهش، تهى ماندن خزانه بود و بخشش چینیان اما پسر را، ولایت چین بخشید چرا که جز حکمت -حیرتا- چیزى نگفته بود!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 
فرصت

«ارواح سرگردان همیشه به خانه بر مى گردند» .این را آقاى «الف» به همسرش گفت که شب قبل، خسته از قیل و قال مراسم تدفین، روى مبل سیاهپوش اتاق پذیرایى خوابش برده بود. همسر آقاى «الف» البته آنقدر باهوش بود که بفهمد ارواح سرگردان از توى قبر تا خانه را یک شبه طى نمى کنند و بنابراین فریاد کشید: «دزد!» حوادث بعدى قابل پیش بینى بود. همسایه ها پلیس را خبر کردند و آقاى «الف» در لباسى زربافت و کمابیش در هیئت یکى از درباریان دربار هارون الرشید، از دیوارى به دیوارى پرید تا از دست پلیس بگریزد. همسرش گزارش ماوقع را چنین در اختیار مخبر پلیس گذاشت: «مى دانستم دزد است. عجب آدم هایى پیدا مى شوند! ما عزاداریم. هنوز خاک مرده مان گرم است. قیافه اش را درست و حسابى ندیدم چون در تاریک و روشن اتاق و سپیده ی نیمه کامل نمى شد تشخیص داد که چطور آدمى است اما صداى شوهرم را تقلید مى کرد؛ با این همه، لباس اش به شکل خنده دارى براى یک دزد عجیب بود. انگار از توى فیلم هاى تاریخى بیرون آمده بود. به هر حال.‎.‎. خدا را شکر فرار کرد.» اما پلیس در آرشیو خود اثرى از چنین سارقى نیافت و هنوز این پرونده مفتوح است.
خب! این ماجرا فقط یک نتیجه داشت؛ آقاى «الف» سرگردان شد؛ بدون کارت هویت، شغل، مسکن یا حتى ظاهرى که مردم بتوانند به آن اعتماد کنند. او به عنوان روح سرگردانى که دنبال انجام کارى آمده بود که تازه یادش رفته بود آن کار چیست، باید به زندگى تقریباً مادى خود ادامه مى داد. او مجاز نبود مثل ارواح دیگر، مسافت هاى طولانى را در چشم برهم زدنى طى کند. مجاز نبود به محض این که تنه کسى به او خورد از «طرف» عبور کند انگار نه انگار؛ باید حتماً مى گفت: «آخ»! تا کسى به خاصیت روح بودنش پى نبرد. آقاى «الف» بیست روز فرصت داشت تا کارى را که زمان زنده بودنش معطل مانده بود انجام دهد اما کدام کار؟ یادش نمى آمد. او شب ها، روى پل هاى عابر پیاده یا در پارک هاى کوچک مى خوابید و با شعبده هاى کوچک مثل درآوردن قنارى از توى گوش عابران، مبالغى اندک جمع مى کرد تا دو وعده غذاى روزانه را سر و سامان بدهد گرچه هرگز موفق به هضم آنها نمى شد و بعد ‎.‎.‎. ناگهان شب موعود فرا رسید. او فرصت اش را از دست داده بود و باید به جهان مردگان باز مى گشت.شاید خنده دار به نظر برسد اما او ناگهان به یاد آورد که کار از یاد رفته اش، خریدن یک جعبه قرص معده براى هضم غذا بوده. او بیست روز وقت تلف کرده بود براى انجام کارى که در دنیاى مردگان به دردش نمى خورد ‎.‎.‎. و البته به خودش تسلى داد چون در صف طویل مهلت یافتگان لااقل ده نفر به چشم مى خوردند که براى نقد کردن یک چک یا سفارش یک پرس غذا یا حتى گذاشتن کیسه زباله در ساعت ۹ شب، روبه روى خانه شان
،مهلت گرفته بودند و البته دلیل مهلت را از یاد برده بودند. «زندگى ما عین غذایى هضم نشده است اما باز سفارش غذا مى دهیم!» این جمله حکیمانه همان لحظه به ذهن اش رسید؛ و بعد، از دروازه ی نورانی عبور کرد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 
قتل در آسانسور

کسى نمى دانست قاتل چه کسى ست. حتى کسى نمى دانست مقتول چه کسى ست! آنها به اندازه یک آینه کوچک دیوارى، خون انسان پیدا کرده بودند که مواج به نظر مى رسید و هنوز تازه. دکتر کشیک گفت: «شاید از دست یکى از پرستارها، پلاستیک خون افتاده باشد زمین و پاره شده باشد.» اما روى زمین، اثرى از پخش شدن قطرات خون دیده نمى شد انگار خون به آرامى جارى و در گودى کف آسانسور جمع شده بود.
سرپرستار گفت: «صدبار گفتم که این اتاقک را عوض کنند. به خرج هیچ کس نرفت. گفتند هیئت مدیره بودجه ندارد. این هم نتیجه اش!» به هر حال موضوع غوغا برانگیزى بود که باید سرو ته اش، هم مى آمد و گرنه این بیمارستان کوچک- که قبلاً هم شکایت کوچکى از آن شده بود- ممکن بود براى رسیدگى بیشتر.‎.‎. سرپرستار جلوى دهنش را گرفت که جیغ نکشد، گفت: «من هنوز ماهى ۳۰۰هزار تا قسط مى دهم.» دکتر کشیک اما حرفى نزد. عایدى اش از کار شبانه آنجا، آنقدر ها نبود که نگران بسته شدنش باشد اما به هر حال اگر قتلى اتفاق افتاده بود ترجیح مى داد که مورد پرس و جوى کلانترى محل قرار نگیرد. به عنوان دانشجوى «برد تخصصى» حق کارکردن نداشت و تعهد مکتوب داده بود. اگر خبر به دانشگاه مى رسید.‎.‎. ساعت، سه بعد از نیمه شب بود با این حال، خون همچنان مواج و زنده به نظر مى رسید. آنها باید تصمیم شان را مى گرفتند. دو انتخاب داشتند: یا قتلى اتفاق افتاده بود یا پلاستیک خون از دست پرستارى بى احتیاط افتاده بود زمین و این افتضاح درست شده بود. دکتر گفت: «به نظر شما، خون در یک بیمارستان، چیزى غیرعادى ست » معلوم بود که نه! همه مى دانستند که بیمارستان و خون، با هم در حشر و نشر دائم اند. دکتر پیشنهاد کرد که نظافتچى کف آسانسور را تمیز کند.سرپرستار گفت: «بله! جوابش همین است! چرا ما فکرمان را در مسیر غلطى انداختیم ! از اول هم معلوم بود که چیز عجیبى نیست.» آنها از آسانسور خارج شدند و در هایش بسته شد. انگار که پرده هاى صحنه تئاتر به هم بیایند. در واقع نمایش تمام شده بود و آنها ساده ترین راه را انتخاب کردند اما شما چطور ؟در موارد مشابه مطمئنید که همین راه را انتخاب نمى کنید؟ نیستید ؟این یک قصه پلیسى نیست فقط یک تست روانکاوانه است! شما جلوى دوربین مخفى ما ایستاده اید! لطفاً لبخند بزنید!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 
سرانجام امانوئل کانت

افسانه اى کهن به ما مى گوید که در روزگارانى دور - که میزان دورى اش هنوز بر ما معلوم نیست - حیوانات نیز توان سخن گفتن داشتند و در دوره اى هم بر انسان ها مسلط شدند و آنان را به بند کشیدند. تصاویر منقوش بر دیوارهاى داخلى اهرام مصر، مؤید چنین افسانه اى است که انسان ها برابر هیکل هایى انسانى با سر شغال یا گربه یا شیر، سر فرود آورده اند اما کشف شگفت انگیز پروفسور «هربرت لانگ» در فوریه ۱۹۲۵ - در یکى از اهرام کوچک واقع در حاشیه غربى نیل - به رویدادى بدل شده که بعدها براساس آن، کارگردانى به نام «شافنر»، اثرى سینمایى به نام «سیاره میمون ها» را رقم زد. کشف «لانگ»، «نقشى» بود که در آن چند میمون - نه با هیکل هاى انسانى که با شمایل طبیعى خود و در لباس زربافت - فرعون، همسر و فرزندش را وادار به کرنش کرده بودند. «لانگ»، هیجان زده از کشف اش، «نقش» را به ظرافت تمام از دیوار جدا ساخت و مخفیانه به نیویورک برد اما «نقش» به دستور رئیس جمهور وقت، به جایى منتقل شد که اکنون خزانه دارى کل امریکا نامیده و اشیا موجود در آن، هنوز از اسرار ملى این کشور محسوب مى شود.
«لانگ» تحت فشار F.B.I، که آن هنگام سازمانى نوپا بود، از افشاى این راز منع شد و تنها توانست در وصیتنامه خود، عکسى از آن نقش را پنهان کند و به نشنال بانک نیویورک بسپارد تا در اکتبر ۲۰۰۸ گشوده شود. عکس را غیر از «لانگ»، پادویى پانزده ساله نیز دیده بود که در منزل او به تازگى مشغول به کار شده بود و به دلیل سرکشى هاى غیرعادى به نقاط ممنوعه آن خانه اعیانى، بزودى اخراج شد. «لانگ» او را موقعى که به عکس خیره شده بود و زیر لب دائم تکرار مى کرد: «سیاره میمون ها» غافلگیر کرده بود. بعدها آن پسر راهى هالیوود شد و با ارائه ایده اى، که بزودى دستخوش تحول شد، فیلمى را کلید زد که امروز آن را با عنوان نسخه کلاسیک «سیاره میمون ها» مى شناسیم. نام خانوادگى آن پسر، البته شافنر بود! قصه این فیلم، متعلق به آینده بود و به جهانى مى پرداخت که نسل بشر، از سخن گفتن و فرهنگ محروم مى ماندند و تحت تسلط میمون هایى سخنگو قرار مى گرفتند.
خب! فکر مى کنم باید از این افسانه ترسید چون کماکان جهان درخطر انقراض زبان و فرهنگ است اما گوریلى در باغ وحش آمستردام، با جست وجو در کامپیوتر شخصى اش، ساعت ها به داده هاى اینترنت درباره «امانوئل کانت» خیره مى شود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
 
مجازات

در جوانى، اول به فلک مى بست و بعد داغ مى زد. نصف آبادى داغ داشتند و خیلى اگر لطف مى کرد داغ را کف پایشان مى زد که مشخص نباشد. «مظفر»، مباشر بود و «خان اکبر» مى گفت: «هر وقت گفتم برو فلانى را بیاور سر آورد.» و قاه قاه مى خندید. خوش اش مى آمد مباشرش، جرأت اعتراض را از رعیت گرفته بود. «مظفر»، چکمه هاى کهنه ی خان را مى پوشید و واکس قهوه اى تمیزى رویش مى کشید و سبیل هایش را شبیه خان تاب مى داد و جلیقه چرمى سه سال قبل خان را که انداخته بود توى سطل آشغال تنش مى کرد و توى آبادى، میدان دارى مى کرد. مادرش که پیرزنى دم مرگ بود گفته بود: «از خدا بترس!» و شنیده بود: «فرصت هست. فرصت هست مادر. آخرش وقت مردن، مى روم و حلالیت مى گیرم و خلاص.» و: «چه کسى جرأت مى کند به مظفرخان جواب رد بدهد.» خان اکبر که سناتور شده بود، کمتر آن دوروبرها پیدایش مى شد و قدرت مظفر رسیده بود به نهایت. مردم صدایش مى زدند: «مظفرخان» و کسى، دیگر حتى به زبان نمى آورد که این همان پسر بچه اى است که یک بار مدفوع اسب را از روى چکمه هاى خان اکبر پاک کرده بود و خان، جزو خدم وحشم خانه اربابى حسابش کرده بود و وعده غذا براى خودش - نه پدر و مادرش، نه خواهر و برادرهایش - مقرر کرده بود. از آن همه برادر و خواهر - که ۱۲ تایى مى شدند - در زمان آبله، فقط یک خواهر ماند که کور شد اما زنده ماند. پدر هم مرد. مظفر، تا موقعى که مادرش زنده بود، دو وعده غذا مى فرستاد براى هردوشان و بعد از مرگ مادر، گذاشت خواهرش از گرسنگى بمیرد و منع کرد که احدى از اهل آبادى غذا برساند. معتقد بود که آدم ناتوان، همان بهتر که بمیرد. بعد اوضاع عوض شد. خان رفت خارج و زمین ها تقسیم شد اما باز «مظفر خان» صاحب ۶۰ درصد زمین ها شد با ساخت و پاخت با مأموران اداره کشاورزى.
تا ۶۰ سالگى، همه چیز خوب بود اما سکته مغزى کار را خراب کرد و نصف بدنش فلج شد. در عرض پنج سال، ۸۰ ساله به نظر مى رسید و از کل زمین ها برایش یک خانه مانده بود و یک باغ کوچک و یک شالیزار کوچک. دست بالاى دست بسیار است. بخشدار با همان مهر شیر و خورشیدش، سندها را به اسم خودش زده بود. حالا دیگر کسى مظفر خان صدایش نمى کرد. همه مى گفتند «مظفر چلاق» و بچه مدرسه اى ها پشت سرش سنگ پرت مى کردند و او هنوز معتقد بود که آدم ناتوان، همان بهتر که بمیرد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
 
سر بر آستین نهاد و گریست

سال ها پیش - یعنى همان زمان که اسکندر قصد فتح ایران را کرد- حکیمى در بلاد یونان زندگى مى کرد که علاوه بر احاطه اش بر علوم طبیعى، قادر بود که آینده را لااقل تا ۱۰ روز بعد ببیند. مؤلف بى نام «تاریخ اسکندر» مى نویسد: «حاشا اگر نبود قدرت آن حکیم، اسکندر چیره نمى شد بر دارا اما پر طاووس دشمن اوست. 10 روز پیش از مرگ ناگهانى اسکندر، حکیم را شوکران خوراندند. او، این را نیز پیش گفته بود و پیش نوشته بود و وصیت را مهیا ساخته و مرگ را پذیرا بود.»«تاریخ اسکندر» که درقرن شش هجرى قمرى نوشته شده گویا ترجمه اى ا ست از «فتوحات العجم» که یکى ازکاتبان دربار هارون الرشید به سفارش او و براى افزودن بر دانش ولایت عهدش «امین» نگاشته و آن نیز ترجمه اى است کما بیش آمیخته با سخنورى و افسانه از «فرزند فیلیپ» که به سفارش کنستانتین مقدس - نخستین امپراتور مسیحى روم- در قرن چهارم میلادى نوشته شده است. به درستى مشخص نیست که قصه آن حکیم، قرین صحت بوده یا بعدها به این متن ها راه یافته؛ با این همه مى دانیم که کنستانتین مقدس نیز چنین فردى را با چنین قدرتى در دربار داشته و هارون الرشید نیز؛ وهردو «آینده نگر» سرنوشتى همسان آن حکیم داشتند و به محض آشکارا کردن آنچه که نباید، به دستور، نفس شان خاموشى گرفت. سرنوشت پیشگوى دربار هارون که سالیانى بعد را نیز پیش مى گفت، البته دردناک تر بود چرا که او مرگ هارون را پیش نگفته بود بلکه قتل «امین» به دست برادر ایرانی اش «مأمون» و بر تخت نشستن خلیفه اى عجم را گفته بود و به فرمان مادر «امین»- زبیده- او و خاندانش را در چاهى، زنده به گور کرده بودند و از شگفتى آنکه مرد از پیش گفتن آینده خویش عاجر بود و هنرش، مرگش را رقم زد؛ پس چون هارون از حکم زبیده خبر شد، شتابان بر سر چاه آمد اما خروارى خاک بر آن ریخته بودند. هارون مشتى از آن برداشت و بر سر ریخت؛ بر سر ریخت و ‎.‎.‎.‎. هیچ نگفت. دانست که از تقدیر گریزى نیست پس برآن گردن نهاد. دیگر نه وزیرى با کیاست چون جعفر مانده بود که فاجعه را پیش گیرد و نه آن پیشگو ،که گفته بود تقدیر، چرخان است و چرخ بر وى فرود آمده بود. هارون اندیشید: «برادر کشتى تا به تخت نشینى؛ پس فرزندت، فرزندت بکشد تا به تخت نشیند.»سر بر آستین نهاد وگریست.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
 

آینه ای که نشست و نشست و نشست و نرفت!

 

 

باران بارید و چیزی به دریا ریخت

                      قایق تو بود از کاغذ

                      یا هواپیمایی که سقوط کرد

                                          در این نزدیکی؟

- یالّا بگو!

   شرط می‌بندم ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

 

زن لطیفه ای گفت و مرد او را کشت

غازهای وحشی

زنگ در را زدند

کسی از پلیس نترسید

قصه‌های ترسناک

از کتاب‌های شعر گریختند

- یالّا بگو!

   شرط می‌بندم ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

 

گاهی سرود ملی تو

آوازهای حوض

در پارک‌های قدیمی‌ست

این‌جا برای چراغی که قرمز است

می‌گویند خجالتی‌ست

این‌جا برای بلبلی که بخواند

حرف درمی‌آورند

- یالّا بگو!

   شرط می‌بندم که ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

 

هر آسیاب که بگردی

«آقا» همان گفته که گفته

نه سحر می‌شود که سپیده بچینی

نه شب / گیلاس!

خون ریخته‌ی ایران

گربه است

دست‌هایت را قرمز نکن

ایران نامی زنانه است

زنی که در پیاده‌رو راه می‌رود

یک چشمک همیشگی

به آینده‌ات بدهکار است

نه!

لطفاً به خاطرات «چه» دست نزن

نه!

لطفاً به اسلحه‌ی کاغذیت دست نبر

- یالّا بگو!

   شرط می‌بندم که ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

 

هزار و سیصد و هشتاد و هفت؛

پرده کنار رفت

بپر! بپر به روی صحنه و ...

                    بازی شروع شده است

بازیگر جدید!

آیینه از قصاب محله نمی‌گوید

چاقو که تیز شود

چه سیب و چه رگ!

البته زود است پشیمان شوی

                             اما

                             نمایش که شروع شود

                             درها را ... بسته‌اند

- یالّا بگو!

   شرط می‌بندم ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

 

باید به خواب بزنی چشمانت را

رد شوی از دریای جدول این ... روزنامه با عکس‌های بزرگش

تو را ترسانده

چند آدم بزرگ

آن‌قدر ترسیده‌اند که صورتشان را قایم کرده‌اند

این دستمال‌ها برای گریه نیستند

بادبان‌هایی قدیمی‌اند که دریا به دریا به سطرها رسیده‌اند

هی!

نگو که واقعاً ... نفهمیدی ... دنیا دست کیست؟

بس کن! قایق‌ات را توی طشت بچرخان

                          پسرک کوچک شش ماهه!

- یالّا بگو!

   شرط می‌بندم ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

 

... ایران که روی نقشه‌ی جغرافیا

- مثل خنده ای – کشیده شده تا لب‌های پایینی خزر!

تو خلیج را

با انگشت هم می‌زنی

ماهی‌ها که قرمزند فارسی حرف می‌زنند

در تنگ بلور این خانه

عید نیامده؛ هوس سمنو نکن!

برف را که ندیدی دست به سکه نبر!

سبزه را به بره بده

بره‌های عروسکی

معمولاً برای اولین دندان

از خودشان حرف درمی‌آورند

مثل سرکه نجوشد دلت!

الهی ... الهی پیر شوی

                پیر شوی پسر!

- یالّا بگو!

   شرط می‌بندم ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

 

البته گوشت گران است

دو برابر احترام به من

            که شاعرانه از بالای تاریخ

             پریده‌ام

             و تو

             بغلم کردی

«سبزی» همان قدر بلند است که ساختمان بانک‌ها

و ساعت باران

برای کشاورزان کم است

            که پشت میله‌های سوخته‌ی گندم

             دائم قدم می‌زنند

                   قدم می‌زنند

ساعتی خوش برای آینده

آشنایان مرده و زنده

خنده‌ام را به یاد تو مُردَم

عشق از اضطراب، شرمنده

- دالّی بگو!

   شرط می‌بندم ندونی رئیس جمهور آینده کیه؟

 

شلیک شد به آینه تا شناسنامه نپرسد کِی؟

شلیک شد حریره‌ی بادام به شیر خشک

شلیک شد عدس به شربت آهن

شلیک شد خدا به خودم

چشم‌هایت را ببند و روزنامه را ورق بزن در دهانت

همیشه خبرهای نخوانده می‌مانند روی فرش

تکه ای از صورت مردی که بلند می‌گوید: «الله اکبر»

و تو بیشتر

به «اندیشه» علاقمندی که تیترها را گلوله می‌کنی

شلیک می‌کنی به آن ردیف گنده از کتاب که ...

پدربزرگت دیشب به من گفت:

"اعتقادت را قوی کن!

حالا ... حالا ... تو سکاندار خانواده‌ ای."

- دالّی موشه!

   شرط می‌بندم ندونی رئیس جمهور آینده کیه؟

 

هوا گرفت و بارید

تو از باد چه می‌دانی وقتی لباس‌ها را

با خود می‌برد

پسرم!

فکر خودت باش

آینده هم رقصان است روی «سن»

نترس! بگو: «اوم»

ما حالا

از گفتن همین هم

در قلب های خود ... می‌ترسیم

و باور کن ... که نمی‌دانیم

رئیس جمهور بعدی

کدام چراغ را قرمز می‌کند

                       در این همه شاهراه!

اما به خاطر خدا بپیچ با ماشین اسباب بازی‌ات

ماشین‌های پلیس

آن‌قدرها هم سریع نیستند

من موشکی کاغذی می‌سازم و

                         تو سوارش می‌شوی

اما

به اسلحه‌ی کاغذیت دست نبر لطفاً!

ما

قبل از کشتن

          کشته شدیم!

با این همه شما ...

از فواره بالا برو اگر خواستی

حوض را دور بزن

سرود ملی را با «اوم اوم» بخوان

با شیر

زیر همین خورشید بازی کن

و به من بگو [حالا! لااقل حالا!]

که رئیس جمهور بعدی ...

-شرط می‌بندم که ندونی ... ندونی رئیس جمهور بعدی کیه؟

مهر 87


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
 
چطور یک قصه را بنویسیم (۱۶)
فشرده سازى
[ بخش چهارم]

فشرده سازى، پیش از هر چیز از «مکان» شروع شد و بعد به عناصر دیگر تسرى یافت اما اکنون بیش از «شخصیت»، «موقعیت» و «مکان»، در «زمان» قادر به لمس است. مشکل ترین مرحله فشرده سازى کدام است مرحله اى که شما مى خواهید زمان محبوس در قصه را همتراز زمان واقعى نشان دهید و حتى بیشتر، زمان قصه خیلى طولانى تر از زمان واقعى به نظر برسد؛ و این، به معناى کسل کننده ترین متن نیست تا کسالت خواننده و بیزارى اش چنین توهمى را شکل دهد. [اگر به دنبال چنین هدفى باشیم باید مطول نویسى کنیم نه فشرده سازى!] چند نفر را مى شناسم که استاد چنین فشرده سازى اى در قصه کوتاه اند: چخوف، همینگوى، کارور و فلانرى اوکانر. من بالشخصه در این خصوص، کارور را ترجیح مى دهم به این دلیل ساده که در مقاطعى از قصه، بدون فشرده کردن عناصر دیگر، فقط زمان را فشرده مى کند آن وقت یک صحنه بسیار عادى به یک «کشف» بدل مى شود انگار که ما بال زدن زنبورى را با حرکت آهسته ببینیم و بتوانیم انعکاس نور خورشید را روى بال هایش تشخیص دهیم.
ریموند کارور با چنین نگاهى به قصه، ما را به حوزه اى مى کشاند که اغلب متعلق به شاعران است یعنى بزرگ نمایى وقایع و اشیا و آشنایى زدایى از آنها. او قادر است به کالبد قصه، شهود شاعرانه را، چون نفسى «جان بخش » بدمد. به همین دلیل است که آثار او را - به رغم ظاهر بسیار خشک و غیرقابل انعطافشان - شاعرانه مى خوانند. کارور از «شکل شاعرانه» استفاده نمى برد تا به شهود شاعرانه در قصه برسد. او کمابیش از فشرده سازى زمان در شعر استفاده مى کند اما عناصر دیگر مثل «شخصیت»، «موقعیت» و مخصوصاً «مکان» را در جایگاهى قرار مى دهد که دچار «شعرزدگى» یا فشردگى در «چارچوب پرسپکتیو شعرى» نشوند. «زبان» در قصه هاى او - به عکس نقشى که در شعرهایش داراست - محور نیست و محور بودن «زبان» در شعر البته محصول همان پرسپکتیو خاص شعر است که محوریت را از عناصر دیگر سلب و به «زبان» منتقل مى کند که موتور حرکت متن باشد. شاید چند ارجاع به قصه هاى کارور، این مباحث ظاهراً پیچیده را آسان تر کند و به مخاطبان اجازه دهد که به راحتى پیچ ها و دنده ها را در دل این سیستم کارآمد پیدا کنند و البته از روند کارى و محصول مطابق با معیارهاى استاندارد آنها مطمئن شوند. در قصه «حالا این یکى را ببین!»، ما شاهد پیشروى شخصیت ها به سمت «داشتن» هستیم یعنى شاهد حس مالکیتیم؛ نه از نوع مادى و پولى اش، نه! همین که آدمى احساس کند در این دنیا، چیزى مال اوست. همین که احساس کند صاحب یک متر زمین است و دیگر کسى جرأت ندارد از آنجا بیرونش کند. همین که احساس امنیت کند احساس آرامش. یک بار کارور در جواب خبرنگارى که پرسیده بود: «چرا تا به حال رمان ننوشته اید » گفته بود: «رمان نویسى، وقت مى خواهد، تمرکز مى خواهد، آرامش مى خواهد. من همه عمر نگران این بودم که یک نفر در را باز نکند و بیاید تو و صندلى ام را که رویش نشسته ام و دارم مى نویسم بردارد و ببرد. من همه عمر نگران خانه به دوشى ام بوده ام.» قصه «حالا این یکى را ببین!» در واقع شرح چنین حال و هوایى است و آن فشرده سازى زمان، در بخشى که مى خوانید به خوبى مشهود است:
«واقعاً جاى آرام و کم و بیش جذابى بود و فکر کرد چه لذتبخش است که احساس کند چیزى دایمى، به راستى دایمى ممکن است مال او بشود. ناگهان قلبش از محبت به باغچه کوچک لبریز شد.
گفت: «فکر کن اینها دوباره میوه بدهند. فقط آب مى خواهند و کمى مراقبت، همین.»
خود را در خیال دید که با سبدى حصیرى از خانه بیرون مى آید و سیب هاى سرخ درشت را که هنوز از شبنم صبحگاهى نمناکند مى چیند، و متوجه شد که این فکر سخت مجذوبش مى کند.
وقتى به نزدیکى انبار رسیدند کمى سرحال آمده بود. پلاک هاى کهنه را که به در میخ شده بود به سرعت خواند. پلاک هاى سبز، زرد، سفید ایالت واشنگتن، که حالا زنگ زده بودند، ۱۹۲۲ - 23 - 24 - 25 - 26 - 27- 28 - 29 - 34 - 36 - 37 - 40 - 41 - 1949؛ تاریخ ها را طورى نگاه کرد انگار فکر مى کرد ترتیب شان ممکن است رمزى را برایش فاش کند.
کلون را عقب کشید و در سنگین را آن قدر کشید و فشار داد تا باز شد. هواى داخل انبار بوى بلا استفاده ماندن مى داد. اما احساس نکرد بوى ناخوشایندى است.
امیلى گفت: «اینجا زمستان ها خیلى باران مى آید. تا به حال ندیده بودم در ماه ژوئن این قدر گرم باشد.» آفتاب از شکاف هاى سقف به داخل مى تابید. «یک بار بابا در فصل غیرمجاز یک آهو شکار کرد. گمانم، نمى دانم، ،۸ ۹ ساله بودم، آنجاها بودم.» به طرفش برگشت و او نزدیک در بى حرکت ایستاده بود تا به زین کهنه اى که از یک میخ آویزان بود نگاه کند، «بابا اینجا با آن آهو توى انبار بود که شکاربان با اتومبیل آمد توى حیاط. هوا تاریک شده بود. مادرم مرا فرستاد اینجا دنبال بابا. و شکاربان که مردى بود چهارشانه و قوى هیکل و کلاه سرش بود دنبالم آمد. بابا چراغ به دست داشت از زیر شیروانى مى آمد پائین. شکاربان و او چند دقیقه اى با هم حرف زدند. آهو آنجا آویزان بود، اما شکاربان هیچ حرفى نزد. توتون درآورد و به بابا تعارف کرد که بجود، اما بابا نخواست هیچ وقت خوشش نمى آمد و حتى در آن موقعیت هم حاضر نبود توتون بجود.
بعد شکاربان گوش مرا کشید و رفت.» بعد به سرعت اضافه کرد: «اما من نمى خواهم به این چیزها فکر کنم. سال هاست که به این جور چیزها فکر نکرده ام.» گفت: «نمى خواهم مقایسه کنم.» گفت: «نه، نمى خواهم.» قدمى به عقب برداشت، سرش را تکان مى داد. «نمى خواهم گریه کنم. مى دانم که به نظر خیلى ملودراماتیک مى آید و واقعاً احمقانه است، و متأسفم که به نظرت ملودراماتیک و احمق مى آیم. اما هرى، حقیقت این است که ‎/‎/.» باز سرش را تکان داد. «نمى دانم شاید برگشتن به اینجا اشتباه بوده. مى توانم بفهمم که تو هم مأیوس شده اى.»
گفت: «اشتباه مى کنى.»
گفت: «نه، نمى کنم، نمى دانم و متأسفم. واقعاً قصد ندارم به ماندن یا رفتن تشویقت کنم. اما فکر نمى کنم بخواهى بمانى. مى خواهى »
هرى شانه بالا انداخت.
سیگارى درآورد. امیلى سیگار را از دستش گرفت و نگه داشت، منتظر بود کبریت بزند، منتظر بود وقت روشن کردن سیگار چشم در چشم او بیندازد.»
مى توانید سطرهایى را که خوانده اید دوباره بشمارید و مقایسه کنید با زمانى که از این سطرها درک کرده اید. حتى مى توانید تصور کنید اگر این حرف ها را در «زمانى واقعى» مى شنیدید، به روایت ساعت مچى تان، چند دقیقه مى شد و آن چند دقیقه فرضى را با زمانى که از این روایت درک کرده اید، مقایسه کنید. به نظرم خیلى طولانى تر به نظر مى رسد اما چرا مگر نویسنده چه روشى را در پیش گرفته که این روایت به ظاهر عادى و خطى، این طور عمق پیدا کرده و در همان لحظه گفت وگوى دو نفره، انگار ما شاهد چند «زندگى» یا به عبارت بهتر «چند سال زندگى» بوده ایم
اولین چیزى که مستقیماً جلب توجه مى کند، آمیختن توصیف و گفت وگوى شخصیت هاست که کنش روایت را به میزان قابل توجهى زیاد مى کند اما مگر افزایش کنش روایت، به سرعت روایت و همین طور کوتاه تر شدن زمان قابل درک براى خواننده کمک نمى کند پس در اینجا ... کارور ۲ کار را با هم انجام مى دهد، هم پدال «گاز» را تا آخر فشار مى دهد و هم «ترمز دستى» را مى کشد! «ترمز دستى» کارور همان تکرار هاست و چند پاره کردن نقل قول هایى که در آثار دیگران در یک پاراگراف کنار هم مى نشینند اما در قصه هاى کارور، پاره پاره مى شوند و زمان را براى خواننده طولانى تر نشان مى دهند. عامل دیگر، صحنه هایى از گذشته شخصیت هاست که طورى روایت مى شوند که انگار بخشى از زمان حالند و به دلیل «داد و ستد نشانه اى» با وضعیت اکنونى شخصیت ها، حجم «زمان» را به شکل چشم گیرى در بخش مربوط به خواننده یعنى در نیمه اى که خواننده باید در «متن» پر کند افزایش مى دهند چرا که صحنه هاى مربوط به گذشته شخصیت ها، به دلیل گذشتن از فیلتر «ماه ها و سال ها» ، خود به خود فشرده تر از زمان واقعى روایت مى شود اما به دلیل به جا ماندن بهترین عناصر روایت در آنها، خواننده در ابعادى گاه غول آسا، آنها را در «خود آگاه» و اکثر اوقات در «ناخود آگاه» خود بازسازى مى کند. پس ...فشرده سازى زمان در عین عمق بخشى به آن و وسعت بخشى اش در «ناخود آگاه» خوانندگان، بزرگترین دستاورد روایت در قرن بیستم است.


 
comment نظرات ()